گنجور

شمارهٔ ۱۰۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت

ندهم به همه ساده رخان یک سر مویت

از مشک کشم درد سر این بس که دهد باد

بویی به مشامم ز خط غالیه بویت

هرگز ز تماشای تو خرسند نگشتم

بنشین که زمانی نگرم سیر به رویت

خوش آنکه نشینم به تو تنها ز رقیبان

تو حال بدم بینی من روی نکویت

خونین کفنان بس که به دل داغ تو خیزند

در حشر شود لاله ستانی سر کویت

گر زانکه بجویی دل ما را نه غریب است

هر چند که آزار غریبان شده خویت

شد هر شکن زلف تو قلاب محبت

چون خاطر جامی نکند میل به سویت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن