گنجور

 
جامی
 

شنیده ای که معزی چه گفت با سنجر

چو ذکر جودت اشعار و منت صله رفت

مدیح من پی نشر فضایلی که تو راست

به شرق و غرب رفیق هزار قافله رفت

عطیه تو که وافی به جوع و آز نبود

ز حبس معده چو آزاد شد به مزبله رفت