گنجور

 
جامی
 

ای صیقل جبین تو داده جلای روح

در دل بود خیال تو تن را به جای روح

ای نسبت صفای بتان با وجود تو

چون نسبت کدورت تن با صفای روح

خود گو که از تو چون گسلم چون تویی مرا

محنت زدای قالب و راحت فزای روح

جان را گداختم به هوای تنت بلی

تن را کنند اهل ارادت فدای روح

روحم خبر ز عشق ازل می دهد کجاست

روحانیی که گوش کند ماجرای روح

روح الله آن نفس که ز روح القدس گرفت

لعل لبت به آن زند اکنون صلای روح

تو روح جامیی و می لعل چون خوری

باشد تو را غذای تن او را غذای روح