گنجور

شمارهٔ ۸۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

ای صیقل جبین تو داده جلای روح

در دل بود خیال تو تن را به جای روح

ای نسبت صفای بتان با وجود تو

چون نسبت کدورت تن با صفای روح

خود گو که از تو چون گسلم چون تویی مرا

محنت زدای قالب و راحت فزای روح

جان را گداختم به هوای تنت بلی

تن را کنند اهل ارادت فدای روح

روحم خبر ز عشق ازل می دهد کجاست

روحانیی که گوش کند ماجرای روح

روح الله آن نفس که ز روح القدس گرفت

لعل لبت به آن زند اکنون صلای روح

تو روح جامیی و می لعل چون خوری

باشد تو را غذای تن او را غذای روح



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.