گنجور

 
جامی

باز عید آمد و مهر از دهن خم برخاست

داد ساقی می و مطرب به ترنم برخاست

واعظ شهر درانداخت حدیثی ز لبت

گفت یک نکته و فریاد ز مردم برخاست

روی تو پیش نظر چهره چه مالم به رهت

چون درآمد مه من آب، تیمم برخاست

هر که شب بر خس و خاشاک درت پهلو سود

سحر آسوده تن از بستر قاقم برخاست

سرمه در چشم رمد دیده عشاق کشید

توسنت را چو غباری ز سر سم برخاست

چشمت آن ظالم مظلوم کش آمد که ازوست

هر کجا از چو منی بانگ تظلم برخاست

مرد جامی به زمین روی و نکردی رحمی

وه که از روی زمین رسم ترحم برخاست