گنجور

 
جامی
 

منم به کنج خرابات عشق شیفته حالی

شراب جرعه دردی قدح شکسته سفالی

نه بر سرم ز کریمان دهر منت لطفی

نه بر دلم ز لئیمان شهر گرد ملالی

به فرق من ننهاده قضا عمامه جاهی

به نام من ننوشته قدر وظیفه مالی

به نیکوان ز جهان کرده ام قناعت و زیشان

ز حاضران به نگاهی ز غایبان به خیالی

اگر چه ماه فلک گاه بدر و گاه هلاک است

به رخ همیشه چو بدری به ابروان چو هلالی

لبت علیک نگفته چو گفته ایم سلامی

جواب نیز نداده چو کرده ایم سوالی

زبان ببست ز گفتار پیش لعل تو جامی

که نیست به ز خموشی درین مقام مقالی