گنجور

 
جامی
 

شب از گریه چندان گهر سفته ام

که تا روز غرق گهر خفته ام

ولی چون تو را درنیاید به گوش

چه سود این گهرها که من سفته ام

به جمعیت وصل ره چون برم

چنین کز فراق تو آشفته ام

مگو مژده قتل من گو به دل

که عمریست کین را به دل گفته ام

نداده ست بویی گل از تو به باغ

که چون غنچه زان بوی نشکفته ام

بود عیب من عشق و چون زاهدان

ز کس هرگز این عیب ننهفته ام

ز جامی میندیش و بیرون خرام

کزین آستان گرد وی رفته ام