گنجور

 
جامی
 

شکر آمد ز خنده تو به تنگ

کوزه خود نبات زد بر سنگ

روی تو پر صفا ز اشک من است

گرچه از نم برآرد آینه زنگ

صلح تو بیگناه خونریزیست

بر سر صلح تو کسان را جنگ

نام خود را رقیب عاشق کرد

هست ازین نام عاشقان را ننگ

انجم از ماتم انجمن سازند

چون شود آه من بلند آهنگ

لاله های دورنگ بین گشته

همه در داغداریت یکرنگ

تا به کویت مقیم شد جامی

باشد از فکر حج به صد فرسنگ