گنجور

شمارهٔ ۱۹۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

دم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمش

گرم از میان مردمان چون اشک بیرون کردمش

کردم عقیقین حقه ای پیدا به یاد آن دهان

یاد آمد آن دندان مرا پر در کنون کردمش

لیلی به خواب از من شبی پرسید وصف زلف تو

گفتم مسلسل نکته ها چندان که مجنون کردمش

چون خیمه را دیدم تهی از وصلت ای سرو سهی

جویی که گرد خیمه بود از گریه جیحون کردمش

یارب چه سخت آمد دلت کز بهر رحم احوال خود

هرچند افزون گفتمش بیرحمی افزون کردمش

زخمی که مار گیسویت بر جان من زد به نشد

گرچه ز افسون خوان لبت صد بار افسون کردمش

جامی که با میخوارگان می داشت همرنگی هوس

جامی دو بر وی ریختم دراعه میگون کردمش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.