گنجور

 
جامی
 

نگار من که باشد خانه از کوی وفا دورش

نبینم خانه ای در شهر دور از فتنه و شورش

جمالش باغ پر میوه ست غوری وش غرضناکان

خدایا در پناه خویش دار از غارت غورش

گدایی دلق خود داده به می نبود بجز شاهی

که کرده دست تجرید از لباس سلطنت عورش

شهی کز حشمتش در چشم بودی جم کم از موری

کنون در خاک بینی چشمخانه خانه مورش

هر آن مسکین مفلس کو ز زر نبود قوی بازو

به سیمین ساعد او دست بردن کی رسد زورش

مگو بی من به از مرگ است بودن زنده عاشق را

که بعد از مردن این افسانه نتوان گفت در گورش

درین شهر دو در جامی منه سور طرب کافتد

ز سنگ انداز ماتم هر زمان صد رخنه در سورش