گنجور

 
جامی

لطافت لب او بین و از زلال مپرس

خیال ابروی او بند و از هلال مپرس

ز دست دوست شکایت به دیگران خوش نیست

ملال می نگر از موجب ملال مپرس

به گوی گفت کسی حال چیست گفت ببین

فتاده در خم چوگان مرا و حال مپرس

شود ز پیر مغان حل مشکلات طریق

رموز عاشقی از پیر ماه و سال مپرس

به سر رنج و بلا جز رسیدگان نرسند

ز طفل حکمت آزار گوشمال مپرس

بتافت پرتو وصلش پس از هزار الم

کنون ز محنت اندیشه زوال مپرس

ز سر عشق اگر بوی برده ای جامی

حدیث هجر مگو قصه وصال مپرس