گنجور

 
جامی

تیر باران رسد از قوس قزح بر نرگس

سر ازین سهم کشد در سپر زر نرگس

جام زر بین که ز اثنای چو سیم انگشتان

چون نموده ست چو خوبان سمنبر نرگس

گنج قارون بدر آورد همانا ز زمین

که چنین از زر و سیم است توانگر نرگس

آبروی دگر آورد چمن را که نوشت

بر مطول الفی میم مدور نرگس

هست مستی که ز گل سرزده در حشر بهار

سرخوش از کاسه سر ساخته ساغر نرگس

طرفه مرغیست که دارد به چمن چون طاووس

از زر ناب گلی تعبیه در پر نرگس

قدر نسرین و گل از شاخ بلند است ولی

بر لب جوی بود از همه برتر نرگس

به هواداری والا علم دولت شاه

چشم بنهاده به بالای صنوبر نرگس

جامی آسا همه تن چشم شده تا که کند

التماس نظر از شاه دلاور نرگس