گنجور

شمارهٔ ۱۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما را

که نپسندد نظر در روی خود یک چشم زد ما را

به کف داریم از بهر قبول ساعدش جانی

زهی دولت اگر ننهد به سینه دست رد ما را

دلی پر چاکها داریم در بحر امید از وی

مباد آن روز کاید ز آب خالی این سبد ما را

ز ما مشت خسان دور است پابوس سمند او

چنین کین بخت توسن می زند هر دم لگد ما را

بجز آواز پیکانهای او از خاک ما ناید

گر افشارد پس از مردن معاذالله لحد ما را

جسد افتد به زیر پا و جان گرد سرش گردد

چو سازد زخم تیغ او جدا جان از جسد ما را

نه حد ماست با این لطف و شیرینی سخن جامی

به یاد آن دهان از غیب می آید مدد ما را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن