گنجور

شمارهٔ ۱۴۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

داغ هجرم لب خشک از مژه تر می سازد

شربت مرگ من از خون جگر می سازد

خط مشکین که بناگوش تو می آراید

فتنه تازه پی اهل نظر می سازد

هر که جوید شرف وصل تو از حیله عقل

بهر بام فلک از شعبده پر می سازد

ساخت زر روی مرا عشق و ز خونابه دل

صورت نام تو را سکه زر می سازد

مفتی شهر کزو مدرسه آلود به عیب

ساکن صومعه شد تا چه هنر می سازد

شیخ زراق که از غیب خبر می گوید

سر فرو برده ندانم چه خبر می سازد

تا کند تحفه خسرو که بود طوطی هند

جامی از رشح نی کلک شکر می سازد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن