گنجور

 
جامی

به جنگجو صنم خویش گفتم ای صد بار

رسیده سنگ جفایت بر آبگینه من

رسان به سینه من سینه را به رسم صفا

که پاک به دل همچون تویی ز کینه من

به عشوه گفت تو را سینه گرچه صاف آمد

گمان مبر که رسد در صفا به سینه من