گنجور

شمارهٔ ۹۷۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی

زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی

در حسن و ملاحت چه پریچهره نگاری

در سرکشی و ناز چه شوخی چه بلایی

من کی به وصالش رسم این بس که به راهش

روزی که شوم خاک ببوسم کف پایی

سوزی که مرا بر جگر از آتش عشق است

جز شربت مرگش نبود هیچ دوایی

روزی که شوم خاک و برد باد به هر سو

یابند به هر ذره من بوی وفایی

داری سر خونریز من اینک کفن و تیغ

با حکم تو کس را نرسد چون و چرایی

باشد غم هجر تو به خونابه بر آن نقش

گر از سر خاکم بدمد برگ گیایی

تو خنده زنان می گذری بی خبر از من

من گریه کنان می کنم از دور دعایی

یارب به چه خرسند شود جامی بیدل

روزی که نیاید ز تو تشریف جفایی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور