گنجور

شمارهٔ ۹۴۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ای که جز قتل محبان هنری نشناسی

قم سریعا و خذالسیف فهذا رأسی

بس که با وحشت عشق تو دلم خوی گرفت

کلما اوحشنی زاد به استیناسی

قصه حلقه زلفت که عبیرافشان است

مذ تنفست بها قد عطرت انفاسی

لاف جمعیت دل می زنی ای شیخ ولی

پای تا فرق همه تفرقه و وسواسی

چند دعوی که چو خاصان شده ام شهره شهر

شهره شهر نیی سخره عام الناسی

این همه باد که از عجب تو را در رگ و پی

می رود در عجبم کز چه نمی آماسی

جمع کردی نجسی چند به جاروب فریب

به خدا بهتر ازین کار بود کناسی

تا ز سرچشمه عرفان نخوری آب حیات

مرده ای گر به مثل خضر و گر الیاسی

محتسب روبه وقت است اگر از حیله و مکر

حمله شیر کند جامی ازو نهراسی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور