گنجور

 
جامی

دل ز مهر دیگران برداشتی

در دل ما مهر دیگر کاشتی

در چه افکندی دلم را زان ذقن

از جفا مویی فرو نگذاشتی

شمع رخ کردی نهان از آه من

آه من باد هوا انگاشتی

طعن خودرایی زدی بر عاشقان

عاشقان را همچو خود پنداشتی

خوش شد از جنگ تو وقت من مگر

گیرمت در بر به وقت آشتی

نوبت شاهی زدی در ملک حسن

ز آتش دلها علم افراشتی

جامی آخر کشته تیغش شدی

سر در آن کردی که در سر داشتی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عراقی

پیش ازینم خوشترک می‌داشتی

تا چه کردم؟ کز کفم بگذاشتی

باز بر خاکم چرا می‌افگنی؟

چون ز خاک افتاده را برداشتی

من هنوز از عشق جانی می‌کنم

[...]

حکیم نزاری

محنتم آسوده کی بگذاشتی

قسمتم مهلت ندادی چاشتی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه