گنجور

 
جامی
 

کیست می آید قبا پوشیده دامن بر زده

شکل شهر آشوب او آتش به عالم درزده

کرده در دین مسلمانان هزاران رخنه بیش

هر خدنگ فتنه ای کز غمزه آن کافر زده

کی برآید ماه با خورشید عالمتاب او

گر زند بر ماه تابان طعنه ای در خور زده

رو به راه از قامت اویم من بی صبر و دل

گر چه در هر گام راه بیدلی دیگر زده

دردسر کم ده طبیبا چون ز مرهم خوشتر است

زخم آن سنگی که دربانش مرا بر سر زده

دمبدم خون می رود از چشم پر نم تا مرا

بر رگ جان غمزه خونریز او نشتر زده

هر کجا نوشیده جامی باده با یاران نخست

بوسه ها از شوق لعلش بر لب ساغر زده