گنجور

شمارهٔ ۸۱۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو

تو آن گلی که شود غنچه در نقاب از تو

دلم که عشق بر او صد در بلا بگشاد

رخ امید نتابد به هیچ باب از تو

همیشه عادت شاهان بود عمارت ملک

چه حکمت است که شد ملک دل خراب از تو

عنان صبر شد از کف درین هوس که گهی

رسم به دولت پابوس چون رکاب از تو

مکن شتاب به رفتن که می رود جانم

اگر چه عمری و نبود عجب شتاب از تو

به هر سلام مکن رنجه در جواب آن لبت

که صد سلام مرا بس یکی جواب از تو

چو قتل جامی مسکین ثواب می دانی

چنان مکن که شود فوت این ثواب از تو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن