گنجور

شمارهٔ ۷۴۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین

چو دید روی تو آمد ز آسمان به زمین

ز دیده بس که نگین های لعل ریخت گرفت

گدای تو همه روی زمین به زیر نگین

کمین چشم تو را بنده ایم بهر خدای

مپوش چشم عنایت ز بندگان کمین

شمیم زلف تو شد همدم نسیم شمال

ز رشک نافه به صحرا فکند آهوی چین

ز خود روم چو تو آیی و حال من بینی

وگر زمن نشود باورت بیا و ببین

منم به میکده عشق گشته مفلس و عور

نه جان به جای نه جانان نه دل به دست نه دین

مبین حقارت جامی که در هوای قدت

همای همت او طائری ست سدره نشین



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط