گنجور

 
جامی

من بی صبر و دل کان شکل زیباهر زمان بینم

بلای جان شود هر دیدن و من همچنان بینم

سوار شوخ من در جلوه ناز و من حیران

گه آن پا و رکاب و گاهی آن دست و عنان بینم

نهاده بر کمان تیر از پی صید و من مسکین

چو محرومان به حسرت جانب تیر و کمان بینم

پس از عمری ریاضت آنچه سالک را شود روشن

شد اکنون عمرها کز عارض خوبش عیان بینم

من بیدل که با خود حیف دارم همدمش دیدن

کجا تاب آورم کش هر زمان با این و آن بینم

به کویش آن همه عاشق که دیدم هر که را جویم

به جای او همین فرسوده مشتی استخوان بینم

کسان شبها به فکر عشرت و جامی درین سودا

که فردا چون کنم وان آفت جان را چه سان بینم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینم

بباید هر زمان جانی که رویت هر زمان بینم

مرا گویند کش چون مردمان بین و مرو از جا

دلم بر جای باید کش به چشم مردمان بینم

بدینسان کامد از روی تو کار من به جان، وانگه

[...]

رفیق اصفهانی

چه حسن است اینکه گر صد بار رویت هر زمان بینم

شود هر بار افزون عشقم و خواهم همان بینم

به جان و دل شود افزون مرا مهر تو گر صد ره

به سویت هر زمان آیم به رویت هر زمان بینم

خوشا روزی که این جان و دل محزون غمگین را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه