گنجور

شمارهٔ ۶۵۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم

امید مرهم جان فگار خود دارم

یکی ست شهر من و شهر یار من امروز

هوای شهر خود و شهریار خود دارم

هزار بار شد از خون دل کنارم پر

که کام خویش کنون در کنار خود دارم

بهار عیش مرا تازه ساخت بار دگر

نمی که بر مژه اشکبار خود دارم

مرا چو شمع نباشد به غیر سوز و گداز

تمتعی که ز شبهای تار خود دارم

گذشت عهد جوانی به کار عشق و هنوز

اگر چه پیر شدم رو به کار خود دارم

مگو که توبه ز می اختیار کن جامی

من آن نیم که به کف اختیار خود دارم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر