گنجور

شمارهٔ ۵۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا

جبینت آینه صبحگه بس است مرا

مرا چه حد که شود ابروی تو محرابم

نشان نعل سمندت به ره بس است مرا

چه غم که شاخ امل غنچه مراد نداد

دلم که بسته ز خون ته به ته بس است مرا

حجاب شد سر زلف سیاه پیش رخت

همین علامت بخت سیه بس است مرا

به عشق کهنه که نو شد اگر گنه کارم

خط عذار تو عذر گفته بس است مرا

نگویمت گه و بیگه دلم نگه می دار

گهی ز چشم خوشت یک نگه بس است مرا

کنم به باده چو جامی دلالت صوفی

همین معامله در خانقه بس است مرا



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify