گنجور

شمارهٔ ۵۲۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

کی به دعوی تاب آن روی چو مه دارد چراغ

باید امشب پایه خود را نگه دارد چراغ

می رود با آه آتشاک دل در زلف تو

همچو آن رهرو که در شب پیش ره دارد چراغ

شمع رخسار تو را گیرد به دعوی در زبان

در زبان افتاده آتش زین گنه دارد چراغ

از شکاف سینه بر دل می فتد زان رخ فروغ

خانه ویران بلی از نور مه دارد چراغ

ساقی ما رخ نمود ای شمع بنشین گوشه ای

زانکه این بزم از فروغ صبحگه دارد چراغ

وقت پیر رهبر ما خوش که در شبهای تار

از می روشن به کنج خانقه دارد چراغ

شعله های آه جامی نیست جز ایام هجر

هر کس آری بهر شبهای سیه دارد چراغ



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان