گنجور

شمارهٔ ۵۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بام برآی و جلوه ده ماه تمام خویش را

مطلع آفتاب کن گوشه بام خویش را

با همه می رسد غمت قسمت بنده هم بده

خاص به دیگران مکن رحمت عام خویش را

پخت ز تف غم دلم خام هنوز کار من

پیش تو عرضه می کنم پخته و خام خویش را

شد به غلامی درت صرف جوانیم همه

بهر خدای تفقدی پیر غلام خویش را

بر تو سلام می کنم گر چه فرود یافتم

با شرف جواب تو قدر سلام خویش را

برد متاع هستیش زود به کشور عدم

هر که به دست عشق تو داد زمام خویش را

در ورقی که کرده ام نام سگانت را رقم

زیر ترک نوشته ام از همه نام خویش را

بر من خسته دل مزن طعنه به مهر نیکوان

صید کسی دگر مخوان آهوی دام خویش را

جامی تشنه لب که شد خاک ز شوق لعل تو

باده خور و بر او فشان جرعه جام خویش را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر