گنجور

شمارهٔ ۴۹۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

شوخی که تاجداران بوسند خاک راهش

سوی چو من گدایی مشکل فتد نگاهش

من کیستم که خواهم پهلوی او نشینم

این بس مرا که بینم از دور گاه گاهش

فرسوده قالب من همواره خاک بادا

بر هر زمین که باشد آمد شد سپاهش

هر کس به مهر آن خط میرد رسد به محشر

صد گونه سرخرویی از نامه سیاهش

در گلستان خوبی برگ وفا مجویید

کز خون بی گناهان پرورده شد گیاهش

من داد خود چه خواهم زان مه که نیست هرگز

چون پادشاه ظالم پروای دادخواهش

جامی ز کوی هستی بربست رخت گویی

کز هیچ سو نیاید دیگر فغان و آهش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام