گنجور

شمارهٔ ۴۶۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بس

کاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس

تا بود جان در تن از وی عارض و خالت مپوش

چون زید بی آب و دانه مرغ مسکین در قفس

از دلم شوق تو خیزد وز دلت مهر رقیب

آری از گل گل دمد وز سنگ خارا خار و خس

یک نفس خواهم برآرم بی تو لیکن چون کنم

تو مرا جانی و بی جان بر نمی آید نفس

چون تنم گر بودی اندر ضعف تار عنکبوت

از همش بگسیختی باد پر و بال مگس

گر به تو فریاد من از ضعف نتواند رسید

ای همه فریادم از تو تو به فریادم برس

بر درش حرفی نوشتم بر کمال شوق دال

گر بود در خانه کس جامی همین یک حرف بس



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify