گنجور

 
جامی

دیده جز خاک درت خواب نبیند هرگز

تشنه در واقعه جز آب نبیند هرگز

چشم قلاب تو بهر کشش خاطر ما

چون خم زلف تو قلاب نبیند هرگز

هر زمان دل به سگ کوی تو مشتاق تر است

سیری از صحبت احباب نبیند هرگز

هر که در کوی تو پهلو به سر خار نهد

راحت از بستر سنجاب نبیند هرگز

دود من گر شب ازینسان ره روزن بندد

خانه ام پرتو مهتاب نبیند هرگز

نور طاعت که دل از سجده ابروی تو دید

عابد شهر به محراب نبیند هرگز

جامی آن صوفی صافی ست که در دور لبت

خرقه جز رهن می ناب نبیند هرگز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

سویم آن نرگس بی خواب نبیند هرگز

بختم آن طره قلاب نبیند هرگز

هر دمش، سجده کنند انجم و مهر و مه و چرخ

یوسف این مرتبه در خواب نبیند هرگز

هر زمان خنده دیگر کند آن شورانگیز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه