گنجور

شمارهٔ ۴۳۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

چرخ با قد نگون سالی کشد دامن به خون

تا شبی آرد چنین فرخنده ماهی در کنار

تخم عشرت ز آب می روید به خاک میکده

ای که داری دسترس تخمی درین مزرع بکار

تشنه لب مردیم ساقی جرعه ای بر ما فشان

خشک شد کشت ای سحاب لطف بارانی ببار

شیشه صاف ار نباشد گو سفال دردباش

رند درد آشام را با این تکلف ها چه کار

حال ما در بزم رندان از می و شاهد خوش است

محتسب بهر خدا ما را به حال ما گذار

سر فرو بردن به دلق زهد جامی تا به کی

عید شد پای خمی گیر و به عشرت سربرآر



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی