گنجور

 
جامی

چون به شرح غم تو خامه نهم بر کاغذ

گردد از اشک من و خانه به هم تر کاغذ

وصف ضعف تن و رنگ رخ من خواست مژه

ساخت از موی قلم وز ورق زر کاغذ

با خود آورد دلم نامه شوقت ز ازل

آن چنان کز سفر دور کبوتر کاغذ

شاخ اقبال من آورد شکوفه چو ز لطف

قاصدت کرد برون بهر من از سر کاغذ

آه من سوی تو با نامه به هم آمد راست

ناوکی کز پی رفتن بودش پر کاغذ

سست همت نتواند که کند خرق حجاب

خانه زندانست مگس را چو بود در کاغذ

کرد جامی صفت خط سیاه تو سواد

شد معنبر قلم او را و معطر کاغذ

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
هلالی جغتایی

می نویسم سخن از آتش دل بر کاغذ

جای آنست اگر شعله زند در کاغذ

چون قلم سوختی از آتش دل نامه من

اگر از آب دو چشمم نشدی تر کاغذ

سخن لعل تو خواهیم که در زر گیریم

[...]

سعیدا

نامهٔ شوق چو املا کنمش بر کاغذ

چشم بندم که ز اشکم نشود تر کاغذ

حرف از زلف و رخ دوست نمودم انشا

قلمم دستهٔ گل گشت و معنبر کاغذ

مهر دل کردم و با رشتهٔ جان پیچیدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه