گنجور

شمارهٔ ۳۴۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

دل با خیال آن لب میگون ز دست شد

ای عاقلان کناره که دیوانه مست شد

نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یار

برخاست باز و فتنه اهل نشست شد

از طرف باغ ناله بلبل نمی رسد

مسکین مگر به دام گلی پای بست شد

آن بت نمود عکس رخ خود در آینه

من بت پرست گشتم و او خودپرست شد

بگذر دلا به فکر دهانش ز بود خویش

چون نیستی ست عاقبت هر چه هست شد

از تاج سلطنت سر ما گر نشد بلند

این بس که زیر پای تو چون خاک پست شد

جامی شکست شیشه تقوی و کار او

در عاشقی درست همه زان شکست شد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط