گنجور

شمارهٔ ۳۳۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

مرا به کوی تو خواهم که خانه ای باشد

ز بهر آمدن آنجا بهانه ای باشد

گذاشتم دل صد پاره را به خاک درت

که پیش تیر تو از من نشانه ای باشد

من آن نیم که عنان گیریت توانم کرد

مرادم از تو همین تازیانه باشد

چه بیم ز آتش دوزخ که گفت واعظ شهر

که آن ز شعله شوقت زبانه ای باشد

ز خوبی تو به هر جا حکایتی گفتند

حدیث یوسف مصری فسانه ای باشد

مپوش عارض و خال از دل رمیده من

که مرغ زنده به آبی و دانه ای باشد

سگی ست جامی و جایش همیشه خاک درت

نه آن سگی که به هر آستانه ای باشد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور