گنجور

شمارهٔ ۳۳۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

هر شبم در سر خیال آن لب میگون بود

دامن از مژگان و مژگان از دلم پر خون بود

چون رسد پیکان تو بر سینه آنگه بگذرد

از رسیدن درد بگذشتن بسی افزون بود

آن غزالی تو که از بهر شکارت عالمی

گمره اندر کوه یا سرگشته در هامون بود

با غمم بگذار و شادی دیگران را ده که من

عاشق غمخواره ام شادی ندانم چون بود

دود ناید ز اخگر آتش ولی دل در برم

آمد آن اخگر که دودش رفته بر گردون بود

هر گیاهی کز حریم خیمه لیلی دمد

خورده آب از چشمه سار دیده مجنون بود

صحبتی تنگ است جامی جان و دل را در غمش

عقل محرم نیست گو تا یک زمان بیرون بود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر