گنجور

شمارهٔ ۲۴۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشت

ویرانه ما روشنی از پرتو مه داشت

دل داشت در آن زلف سیه خانه ازین پیش

آن بخت کجا شد که دل خانه سیه داشت

سیل مژه بربود مرا همچو خس از جای

خود را نتوانم دگر از گریه نگه داشت

دی جلوه کنان می شدی اندر صف خوبان

با حشمت و جاهی که نه سلطان نه سپه داشت

طرفه کله از ناز شکستی و جهانی

از هر طرفی چشم بر آن طرف کله داشت

افتاد مرا با تو همان قصه که مردم

گویند فلان گلخنی اندیشه شه داشت

جامی که به شمشیر ستم ریختیش خون

جز دعوی عشق تو ندانم چه گنه داشت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط