گنجور

شمارهٔ ۱۶۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است

جفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است

ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویش

چو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است

کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی را

چه التفات بدین تحفه حقیر من است

همین سعادت من بس که چون مرا بینی

به خاطرت گذرد کین گدا اسیر من است

چو عود بس که خورم گوشمال غم همه شب

سرود بزم فلک ناله و نفیر من است

به خار و خس که در آن کوی شب نهم پهلو

چنان خوشم که مگر بستر حریر من است

اگر ز پای فتادم چو جامی از غم عشق

چه باک چون کرم دوست دستگیر من است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify