گنجور

 
جامی
 

علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست. علوی گفت: تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید؟

زن گفت: این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی، از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی.

به سفله تا ندهی ضعف آن کزو خواهی

طمع مدار کزو کام دل به دست آید

گره گشای ز کیسه که قحبه بند ازار

به دوستی خدا و رسول نگشاید

گفت مملوکه ای به مالک خویش

کز قفایش گرفت راه فساد

ترک این فعل کن که جایز نیست

پیش دین پیشگان شرع نهاد

گفت خامش که شیخ دین مالک

به چنین عیش رخصت ما داد

گفت مسکین ز زیر او که خدات

در زد و گیر مالک اندازاد