گنجور

 
جامی
 

ای به توحید تو هر ذره گواه

نیست یک ذره به توحید تو راه

در رهت ذره ناچیز شدیم

کمتر از ذره بسی نیز شدیم

ما و بی حاصلی و نومیدی

که نه فضل تو کند خورشیدی

جست و جوی تو قرار از ما برد

ضعف تن قوت کار از ما برد

قوتی بخش که کاری بکنیم

به حریم تو گذاری بکنیم

جامی از کارگزاری مانده

نامه بیهده کاری خوانده

می کند از تو طلب قوت کار

تا شود در طلبت کارگزار

قوت کارگزاریش بده

سکه پاک عیاریش بده

نقد دین از غش و غل پاکش کن

دل ز آلایش گل پاکش کن

شد پریشان ز دو بینی کارش

روی در قبله وحدت دارش