گنجور

 
جامی
 

عدل نوشیروان چو یافت کمال

ملکش از ماشطه عدل جمال

خواست تفتیش غم و شادی ملک

به خبرگیری از آبادی ملک

خویش را شهره به بیماری ساخت

وانگه آواز به هر شهر انداخت

کاورندش سوی داروخانه

کهنه خشتی ز یکی ویرانه

کان حکیمان که ز کار آگاهند

بهر درمان وی این می خواهند

کرد خلقی ز خرد یافته بهر

خشت جو ده به ده و شهر به شهر

هیچ جا یافت نشد ویرانی

کهنه کاخی و خراب ایوانی

تا به جان داری آن پاک سرشت

به کف آرند یکی قالب خشت

بازگشتند همه دست تهی

شاه را در صدد عرضه دهی

که ز معماری عدلت به جهان

نیست ویرانه نه پیدا نه نهان

خشت بر خشت زمین معمور است

از وی آثار خرابی دور است

جغد در کشور تو هست به رنج

که خرابی شده نایاب چو گنج

شه چو دستور عمارت بشنید

رخت نعمت به در شکر کشید

گفت المنت لله که خدای

شد سوی عدل مرا راهنمای

ساخت آباد به من عالم را

وز غم آزاد بنی آدم را

قالب من نه خلل آیین بود

قصد من از طلب خشت این بود

ورنه هرگز نکند هیچ استاد

خانه تن به گل و خشت آباد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.