گنجور

بخش ۴۴ - قصه آن طبیب که آفت رسیده ای را بی وجود اسباب معالجه کرد

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم
 

به یکی از ملوک سامانی

داشت دوران طبیبی ارزانی

در همه کارها بدو همدم

در همه رازها بدو محرم

دادیش در حضور خود پیوست

نبض جمع مخدرات به دست

روزی از گفت و گوی خلق خلاص

بود با او درون خلوت خاص

پای نامحرمان از آنجا پی

نامه محرمان از آنجا طی

ناگه آمد کنیزکی چون ماه

خوان به کف پیش شاه گشت دو تاه

تا نهد خوان خوردنی به زمین

ریخت خلطی به پشت او رنگین

الف قامتش چون دال بماند

خم چو پیران دیر سال بماند

کرد چندان که زور راست نشد

پشت او آنچنان که خواست نشد

گفت با آن حکیم شاه کریم

کای شفابخش هر مزاج سقیم

هم درین دم گشای دست علاج

وارهانش ازین فساد مزاج

ماند حیران حکیم چون اسباب

بود بهر علاج او نایاب

دست زد معجرش ز فرق کشید

جامه اش را ز پیش و پس بدرید

از زهارش گشاد بند ازار

کرد بیرونش از سرین شلوار

غرقه شد زان خجالت اندر خوی

خلط بگداخت در مفاصل وی

قامت خود چو سرو بستان راست

کرد و آزاد از زمین برخاست

در طبیبی چو نیک ماهر بود

پیش او سر کار ظاهر بود

چون بماند از علاج جسمانی

دست زد در علاج نفسانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام