گنجور

 
جامی
 

خواست تا آفتابه زر خویش

به بر او فرستد از بر خویش

باز گفتا مبادا گرداند

کش چنان دیدم و خجل ماند

بر فقیران گرد خود یکسر

کرد قسمت چل آفتابه زر

پیرزن گشت بهره مند از وی

کس نبرده به قصه او پی

کرد نوشیروان شه عادل

نیمروزی به بام خود منزل

دید بر پشت بام همسایه

پیر زالی فقیر و بی مایه

قامت کوژ و کوزه ای در دست

چون وی از روزگار دیده شکست

نه ورا نایژه نه دسته به جای

نه تهی کایستد به آن بر پای

خواست تا حیله ای برانگیزد

کآب از آنجا به روی خود ریزد

کوزه زان حیله ها که می انگیخت

می فتاد آب بر زمین می ریخت

چشم نوشیروان چو آن را دید

از مژه اشک مرحمت بارید

گفت بر خود که وای بر ما باد

خشم خلق و خدای بر ما باد

که به پهلوی ما فقیری را

عمر بگذشته گنده پیری را

نبود کوزه ای به دست درست

که به آن روی خود تواند شست

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.