گنجور

 
جامی
 

زد حکیمی به حکم جود قدم

ریخت در جیب زن هزار درم

چند روزی کزان گذشت حکیم

خواست از زن حساب صره سیم

گفت هر جا که سایلی زد بانگ

رفت در کار سایلان یک دانگ

دانگ دیگر به میهمانان رفت

به رفیقان و مهربانان رفت

آنچه ماند از همه ذخیره خویش

کردم از بهر روز تیره خویش

گفت دانا به شرع جود و عطا

آنچه گفتی به من خطاست خطا

هر چه دادی همان ذخیره توست

روشنی بخش روز تیره توست

وانچه از بهر خود نهادستی

جای در جیب و کیسه دادستی

زان شود کار وارثی به رواج

یا کند دست حادثی تاراج