گنجور

بخش ۲۶ - حکایت معامله و مقاوله حکم با زن

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم
 

زد حکیمی به حکم جود قدم

ریخت در جیب زن هزار درم

چند روزی کزان گذشت حکیم

خواست از زن حساب صره سیم

گفت هر جا که سایلی زد بانگ

رفت در کار سایلان یک دانگ

دانگ دیگر به میهمانان رفت

به رفیقان و مهربانان رفت

آنچه ماند از همه ذخیره خویش

کردم از بهر روز تیره خویش

گفت دانا به شرع جود و عطا

آنچه گفتی به من خطاست خطا

هر چه دادی همان ذخیره توست

روشنی بخش روز تیره توست

وانچه از بهر خود نهادستی

جای در جیب و کیسه دادستی

زان شود کار وارثی به رواج

یا کند دست حادثی تاراج

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام