گنجور

 
جهان ملک خاتون

بیا که دیده ی من دید دوش خوابی خوش

برآمده به شب تیره آفتابی خوش

به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم

که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش

سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست؟

که هست میل دل من به ماهتابی خوش

مبند بر رخ چون آفتاب خویش نقاب

که هست در سر آن هر دو زلف تابی خوش

بگفتمش ز در بخت ما درآ یک شب

نگشت با من مسکین به هیچ بابی خوش

به جان دوست که شبهاست تا ز درد فراق

دو چشم بخت بد من نکرد خوابی خوش

ز درد روز فراقش به غیر خون جگر

به جان دوست که هرگز نخوردم آبی خوش

مرا شراب ز خون دلست و از دیده

بجز جگر نبود خوردنم کبابی خوش

ز درد دل چو نبشتم شکایتی به طبیب

به غیر جور نفرمود او جوابی خوش

رخت گلست و مرا دل ز عشقت آتش محض

از آن زند به رخم دیده ها گلابی خوش