گنجور

 
جهان ملک خاتون

یارب دل محنت زده ام را خبری بخش

وز دیده ی صاحب نظرانم نظری بخش

در مصلحت دینی و دینم نظری کن

بر دشمن و بیگانه و خویشم ظفری بخش

این خسته ی غم را به فرح مرهم دل ساز

وین بی سر و پا را ز کرم پا و سری بخش

بی رهبر بینا نتوان رفت به منزل

از پیروی راهروانم اثری بخش

شمع رخ دلسوخته را نور و صفا ده

مرغ دل سودازده را بال و پری بخش

از شست قضا چون بجهد تیر حوادث

جان و دل بی پوشش ما را سپری بخش

در حشر که بخشی گنه خلق به طاعت

جرم من بیچاره به آه سحری بخش