گنجور

 
اقبال لاهوری

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را

چه دلی که محنت او ز نفس شماری او

که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را

بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی

بکناره برفکندی در آبدار خود را

مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی

که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را

خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت

که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود را

به زبان چگونه آرم، غم روزگار خود را

بزنم نوا چو بلبل،‌ بکشم خروش و غلغل

چو به کام خود ندیدم، گل و لاله‌زار خود را

غم من مگر نگارا،‌ بخورند دشمنانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه