ز جان خاور آن سوز کهن رفت
دمش واماند و جان او ز تن رفت
چو تصویری که بی تار نفس زیست
نمی داند که ذوق زندگی چیست
دلش از مدعا بیگانه گردید
نی او از نوا بیگانه گردید
به طرز دیگر از مقصود گفتم
جواب نامهٔ محمود گفتم
ز عهد شیخ تا این روزگاری
نزد مردی بجان ما شراری
کفن در بر بخاکی آرمیدیم
ولی یک فتنهٔ محشر ندیدیم
گذشت از پیش آن دانای تبریز
قیامتها که رست از کشت چنگیز
نگاهم انقلابی دیگری دید
طلوع آفتابی دیگری دید
گشودم از رخ معنی نقابی
بدست ذره دادم آفتابی
نپنداری که من بی باده مستم
مثال شاعران افسانه بستم
نبینی خیر از آن مرد فرو دست
که بر من تهمت شعر و سخن بست
بکوی دلبران کاری ندارم
دل زاری غم یاری ندارم
نه خاک من غبار رهگذاری
نه در خاکم دل بی اختیاری
به جبریل امین همداستانم
رقیب و قاصد و دربان ندانم
مرا با فقر سامان کلیم است
فر شاهنشهی زیر گلیم است
اگر خاکم به صحرائی نگنجم
اگر آبم به دریائی نگنجم
دل سنگ از زجاج من بلرزد
یم افکار من ساحل نورزد
نهان تقدیر ها در پردهٔ من
قیامت ها بغل پروردهٔ من
دمی در خویشتن خلوت گزیدم
جهانی لازوالی آفریدم
«مرا زین شاعری خود عار ناید
که در صد قرن یک عطار ناید»
بجانم رزم مرگ و زندگانی است
نگاهم بر حیات جاودانی است
ز جان خاک ترا بیگانه دیدم
به اندام تو جان خود دمیدم
از آن ناری که دارم داغ داغم
شب خود را بیفروز از چراغم
بخاک من دلی چون دانه کشتند
به لوح من خط دیگر نوشتند
مرا ذوق خودی چون انگبین است
چه گویم واردات من همین است
نخستین کیف او را آزمودم
دگر بر خاوران قسمت نمودم
اگر این نامه را جبریل خواند
چو گرد آن نور ناب از خود فشاند
بنالد از مقام و منزل خویش
به یزدان گوید از حال دل خویش
تجلی را چنان عریان نخواهم
نخواهم جز غم پنهان نخواهم
گذشم از وصال جاودانی
که بینم لذت آه و فغانی
مرا ناز و نیاز آدمی ده
به جان من گداز آدمی ده
سؤال اول
نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر
کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است
جواب
درون سینهٔ آدم چه نور است
چه نور است این که غیب او حضور است
من او را ثابت سیار دیدم
من او را نور دیدم نار دیدم
گهی نازش ز برهان و دلیل است
گهی نورش ز جان جبرئیل است
چه نوری جان فروزی سینه تابی
نیرزد با شعاعش آفتابی
بخاک آلوده و پاک از مکان است
به بند روز و شب پاک از زمان است
شمار روزگارش از نفس نیست
چنین جوینده و یابنده کس نیست
گهی وامانده و ساحل مقامش
گهی دریای بی پایان بجامش
همین دریا همین چوب کلیم است
که از وی سینه دریا دو نیم است
غزالی مرغزارش آسمانی
خورد آبی ز جوی کهکشانی
زمین و آسمان او را مقامی
میان کاروان تنها خرامی
ز احوالش جهان ظلمت و نور
صدای صور و مرگ و جنت و حور
ازو ابلیس و آدم را نمودی
ازو ابلیس و آدم را گشودی
نگه از جلوهٔ او ناشکیب است
تجلی های او یزدان فریب است
به چشمی خلوت خود را ببیند
به چشمی جلوت خود را ببیند
اگر یک چشم بر بندد گناهی است
اگر با هر دو بیند شرط راهی است
ز جوی خویش بحری آفریند
گهر گردد به قعر خود نشیند
همان دم صورت دیگر پذیرد
شود غواص و خود را باز گیرد
درو هنگامه های بی خروش است
درو رنگ و صدا بی چشم و گوش است
درون شیشهٔ او روزگار است
ولی بر ما بتدریج آشکار است
حیات از وی بر اندازد کمندی
شود صیاد هر پست و بلندی
ازو خود را به بند خود در آرد
گلوی ماسوا را هم فشارد
دو عالم می شود روزی شکارش
فتد اندر کمند تابدارش
اگر این هر دو عالم را بگیری
همه آفاق میرد ، تو نمیری
منه پا در بیابان طلب سست
نخستین گیر آن عالم که در تست
اگر زیری ز خود گیری زبر شو
خدا خواهی بخود نزدیک تر شو
به تسخیر خود افتادی اگر طاق
ترا آسان شود تسخیر آفاق
خنک روزی که گیری این جهان را
شکافی سینه نه آسمان را
گذارد ماه پیش تو سجودی
برو پیچی کمند از موج دودی
درین دیر کهن آزاد باشی
بتان را بر مراد خود تراشی
بکف بردن جهان چار سو را
مقام نور و صوت و رنگ و بو را
فزونش کم کم او بیش کردن
دگرگون بر مراد خویش کردن
به رنج و راحت او دل نبستن
طلسم نه سپهر او شکستن
فرورفتن چو پیکان در ضمیرش
ندادن گندم خود با شعیرش
شکوه خسروی این است این است
همین ملک است کو توام بدین است
سؤال دوم
چه بحر است این که علمش ساحل آمد
ز قعر او چه گوهر حاصل آمد
جواب
حیات پر نفس بحر روانی
شعور آگهی او را کرانی
چه دریائی که ژرف و موج داراست
هزاران کوه و صحرا بر کنار است
مپرس از موجهای بیقرارش
که هر موجش برون جست از کنارش
گذشت از بحر و صحرا را نمی داد
نگه را لذت کیف و کمی داد
هر آن چیزی که آید در حضورش
منور گردد از فیض شعورش
بخلوت مست و صحبت ناپذیر است
ولی هر شی ز نورش مستنیر است
نخستین می نماید مستنیرش
کند آخر به آئینی اسیرش
شعورش با جهان نزدیک تر کرد
جهان او را ز راز او خبر کرد
خرد بند نقاب از رخ گشودش
ولیکن نطق عریان تر نمودش
نگنجد اندرین دیر مکافات
جهان او را مقامی از مقامات
برون از خویش می بینی جهانرا
در و دشت و یم و صحرا و کان را
جهان رنگ و بو گلدستهٔ ما
ز ما آزاد و هم وابستهٔ ما
خودی او را بیک تار نگه بست
زمین و آسمان و مهر و مه بست
دل ما را به او پوشیده راهی است
که هر موجود ممنون نگاهی است
گر او را کس نبیند زار گردد
اگر بیند ، یم و کهسار گردد
جهان را فربهی از دیدن ما
نهالش رسته از بالیدن ما
حدیث ناظر و منظور رازی است
دل هر ذره در عرض نیازی است
ق
تو ای شاهد مرا مشهود گردان
ز فیض یک نظر موجود گردان
کمال ذات شی موجود بودن
برای شاهدی مشهود بودن
زوالش در حضور ما نبودن
منور از شعور ما نبودن
جهان غیر از تجلی های ما نیست
که بی ما جلوهٔ نور و صدا نیست
تو هم از صحبتش یاری طلب کن
نگه را از خم و پیچش ادب کن
«یقین میدان که شیران شکاری
درین ره خواستند از مور یاری»
بیاری های او از خود خبر گیر
تو جبریل امینی بال و پر گیر
به بسیاری گشا چشم خرد را
که دریابی تماشای احد را
نصیبب خود ز بوی پیرهن گیر
به کنعان نکهت از مصر و یمن گیر
خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر
اسیر بند تدبیرش مه و مهر
چو آتش خویش را اندر جهان زن
شبیخون بر مکان و لامکان زن
سؤال سوم
وصال ممکن و واجب بهم چیست؟
حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟
جواب
سه پهلو این جهان چون و چند است
خرد کیف و کم او را کمند است
جهان طوسی و اقلیدس است این
پی عقل زمین فرسا بس است این
زمانش هم مکانش اعتباری است
زمین و آسمانش اعتباری است
کمان را زه کن و آماج دریاب
ز حرفم نکتهٔ معراج دریاب
مجو مطلق درین دیر مکافات
که مطلق نیست جز نورالسموات
حقیقت لازوال و لامکان است
مگو دیگر که عالم بیکران است
کران او درون است و برون نیست
درونش پست ، بالا کم فزون نیست
درونش خالی از بالا و زیر است
ولی بیرون او وسعت پذیر است
ابد را عقل ما ناسازگار است
«یکی» از گیر و دار او هزار است
چو لنگ است او سکون را دوست دارد
نبیند مغز و دل بر پوست دارد
حقیقت را چو ما صد پاره کردیم
تمیز ثابت و سیاره کردیم
خرد در لامکان طرح مکان بست
چو زناری زمان را بر میان بست
زمان را در ضمیر خود ندیدم
مه و سال و شب و روز آفریدم
مه و سالت نمی ارزد بیک جو
بحرف «کم لبثتم» غوطه زن شو
بخود رس از سر هنگامه بر خیز
تو خود را در ضمیر خود فرو ریز
تن و جان را دو تا گفتن کلام است
تن و جان را دو تا دیدن حرام است
بجان پوشیده رمز کائنات است
بدن خالی ز احوال حیات است
عروس معنی از صورت حنا بست
نمود خویش را پیرایه ها بست
حقیقت روی خود را پرده باف است
که او را لذتی در انکشاف است
بدن را تا فرنگ از جان جدا دید
نگاهش ملک و دین را هم دو تا دید
کلیسا سبحهٔ پطرس شمارد
که او با حاکمی کاری ندارد
بکار حاکمی مکر و فنی بین
تن بیجان و جان بی تنی بین
خرد را با دل خود همسفر کن
یکی بر ملت ترکان نظر کن
به تقلید فرنگ از خود رمیدند
میان ملک و دین ربطی ندیدند
«یکی» را آنچنان صد پاره دیدیم
عدد بهر شمارش آفریدیم
کهن دیری که بینی مشت خاکست
دمی از سر گذشت ذات پاکست
حکیمان مرده را صورت نگارند
ید موسی دم عیسی ندارند
درین حکمت دلم چیزی ندید است
برای حکمت دیگر تپید است
من این گویم جهان در انقلابست
درونش زنده و در پیچ و تابست
ز اعداد و شمار خویش بگذر
یکی در خود نظر کن پیش بگذر
در آن عالم که جزو از کل فزون است
قیاس رازی و طوسی جنون است
زمانی با ارسطو آشنا باش
دمی با ساز بیکن هم نوا باش
و لیکن از مقامشان گذر کن
مشو گم اندرین منزل سفر کن
به آن عقلی که داند بیش و کم را
شناسد اندرون کان و یم را
جهان چند و چون زیر نگین کن
بگردون ماه و پروین را کمین کن
و لیکن حکمت دیگر بیاموز
رهان خود را از این مکر شب و روز
مقام تو برون از روزگار است
طلب کن آن یمین کو بی یسار است
سؤال چهارم
قدیم و محدث از هم چون جدا شد
که این عالم شد آن دیگر خدا شد
اگر معروف و عارف ذات پاکست
چه سودا در سر این مشت خاکست
جواب
خودی را زندگی ایجاد غیر است
فراق عارف و معروف خیر است
قدیم و محدث ما از شمار است
شمار ما طلسم روزگار است
دمادم دوش و فردا می شماریم
به هست و بود و باشد کار داریم
ازو خود را بریدن فطرت ماست
تپیدن نارسیدن فطرت ماست
نه ما را در فراق او عیاری
نه او را بی وصال ما قراری
نه او بی ما نه ، بی او چه حال است
فراق ما فراق اندر وصال است
جدائی خاک را بخشد نگاهی
دهد سرمایه کوهی بکاهی
جدائی عشق را آئینه دار است
جدائی عاشقان را سازگار است
اگر ما زنده ایم از دردمندی است
وگر پاینده ایم از دردمندی است
من و او چیست اسرار الهی است
من و او بر دوام ما گواهی است
بخلوت هم بجلوت نور ذات است
میان انجمن بودن حیات است
محبت دیده ور بی انجمن نیست
محبت خود نگر بی انجمن نیست
به بزم ما تجلی هاست بنگر
جهان ناپید و او پیداست بنگر
در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیست
که اینجا هیچکس جز ما و او نیست
گهی خود را ز ما بیگانه سازد
گهی ما را چو سازی می نوازد
گهی از سنگ تصویرش تراشیم
گهی نادیده بر وی سجده پاشیم
گهی هر پردهٔ فطرت دریدیم
جمال یار بیباکانه دیدیم
چه سودا در سر این مشت خاکست
ازین سودا درونش تابناکست
چه خوش سودا که نالد از فراقش
و لیکن هم ببالد از فراقش
فراق او چنان صاحب نظر کرد
که شام خویش را بر خود سحر کرد
خودی را دردمندامتحان ساخت
غم دیرینه را عیش جوان ساخت
گهر ها سلک سلک از چشم تر برد
ز نخل ماتمی شیرین ثمر برد
خودی را تنگ در آغوش کردن
فنا را با بقا هم دوش کردن
محبت در گره بستن مقامات
محبت در گذشتن از نهایات
محبت ذوق انجامی ندارد
طلوع صبح او شامی ندارد
براهش چون خرد پیچ و خمی هست
جهانی در فروغ یکدمی هست
هزاران عالم افتد در ره ما
بپایان کی رسد جولانگه ما
مسافر جاودان زی جاودان میر
جهانی را که پیش آید فراگیر
به بحرش گم شدن انجام ما نیست
اگر او را تو در گیری فنا نیست
خودی اندر خودی گنجد محال است
خودی را عین خود بودن کمال است
سؤال پنجم
که من باشم مرا از من خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفر کن»
جواب
خودی تعویذ حفظ کائنات است
نخستین پرتو ذاتش حیات است
حیات از خواب خوش بیدار گردد
درونش چون یکی بسیار گردد
نه او را بی نمود ما گشودی
نه ما را بی گشود او نمودی
ضمیرش بحر ناپیدا کناری
دل هر قطره موج بیقراری
سر و برگ شکیبائی ندارد
بجز افراد پیدائی ندارد
حیات آتش خودیها چون شررها
چو انجم ثابت و اندر سفر ها
ز خود نا رفته بیرون غیر بین است
میان انجمن خلوت نشین است
یکی بنگر بخود پیچیدن او
ز خاک پی سپر بالیدن او
نهان از دیده ها در های و هوئی
دمادم جستجوی رنگ و بوئی
ز سوز اندرون در جست و خیز است
به آئینی که با خود در ستیز است
جهان را از ستیز او نظامی
کف خاک از ستیز آئینه فامی
نریزد جز خودی از پرتو او
نخیزد جز گهر اندر زو او
خودی را پیکر خاکی حجاب است
طلوع او مثال آفتاب است
درون سینهٔ ما خاور او
فروغ خاک ما از جوهر او
تو میگوئی مرا از «من» خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفرکن»؟
ترا گفتم که ربط جان و تن چیست
سفر در خود کن و بنگر که «من »چیست
سفر در خویش زادن بی اب و مام
ثریا را گرفتن از لب بام
ابد بردن بیک دم اضطرابی
تماشا بی شعاع آفتابی
ستردن نقش هر امید و بیمی
زدن چاکی به دریا چون کلیمی
شکستن این طلسم بحر و بر را
ز انگشتی شکافیدن قمر را
چنان باز آمدن از لامکانش
درون سینه او در کف جهانش
ولی این راز را گفتن محال است
که دیدن شیشه و گفتن سفال است
چه گویم از «من» و از توش و تابش
کند« انا عرضنا» بی نقابش
فلک را لرزه بر تن از فر او
زمان و هم مکان اندر بر او
نشیمن را دل آدم نهاد است
نصیب مشت خاکی او فتاد است
جدا از غیر و هم وابستهٔ غیر
گم اندر خویش و هم پیوستهٔ غیر
خیال اندر کف خاکی چسان است
که سیرش بی مکان و بی زمان است
بزندان است و آزاد است این چیست
کمند و صید و صیاد است این چیست
چراغی در میان سینهٔ تست
چه نور است این که در آئینهٔ تست
مشو غافل که تو او را امینی
چه نادانی که سوی خود نبینی
سؤال ششم
چه جزو است آنکه او از کل فزون است
طریق جستن آن جزو چون است
جواب
خودی ز اندازه های ما فزون است
خودی زان کل که تو بینی فزون است
ز گردون بار بار افتد که خیزد
به بحر روزگار افتد که خیزد
جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟
به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟
به ظلمت مانده و نوری در آغوش
برون از جنت و حوری در آغوش
به آن نطقی دل آویزی که دارد
ز قعر زندگی گوهر بر آرد
ضمیر زندگانی جاودانی است
بچشم ظاهرش بینی زمانی است
به تقدیرش مقام هست و بود است
نمود خویش و حفظ این نمود است
چه میپرسی چه گون است و چه گون نیست
که تقدیر از نهاد او برون نیست
چه گویم از چگون و بی چگونش
برون مجبور و مختار اندرونش
چنین فرمودهٔ سلطان بدر است
که ایمان در میان جبر و قدر است
تو هر مخلوق را مجبور گوئی
اسیر بند نزد و دور گوئی
ولی جان از دم جان آفرین است
به چندین جلوه ها خلوت نشین است
ز جبر او حدیثی در میان نیست
که جان بی فطرت آزاد جان نیست
شبیخون بر جهان کیف و کم زد
ز مجبوری به مختاری قدم زد
چو از خود گرد مجبوری فشاند
جهان خویش را چون ناقه راند
نگردد آسمان بی رخصت او
نتابد اختری بی شفقت او
کند بی پرده روزی مضمرش را
بچشم خویش بیند جوهرش را
قطار نوریان در رهگذار است
پی دیدار او در انتظار است
شراب افرشته از تاکش بگیرد
عیار خویش از خاکش بگیرد
چه پرسی از طریق جستجویش
فرو آرد مقام های و هویش
شب و روزی که داری بر ابد زن
فغان صبحگاهی بر خرد زن
خرد را از حواس آید متاعی
فغان از عشق می گیرد شعاعی
خرد جز را فغان کل را بگیرد
خرد میرد فغان هرگز نمیرد
خرد بهر ابد ظرفی ندارد
نفس چون سوزن ساعت شمارد
تراشد روز ها شب ها سحر ها
نگیرد شعله و چیند شرر ها
فغان عاشقان انجام کاریست
نهان در یکدم او روزگاریست
خودی تا ممکناتش وا نماید
گره از اندرون خود گشاید
از آن نوری که وا بیند نداری
تو او را فانی و آنی شماری
از آن مرگی که میآید چه باک است
خودی چون پخته شد از مرگ پاک است
ز مرگ دیگری لرزد دل من
دل من جان من آب و گل من
ز کار عشق و مستی برفتادن
شرار خود به خاشاکی ندادن
بدست خود کفن بر خود بریدن
بچشم خویش مرگ خویش دیدن
ترا این مرگ هر دم در کمین است
بترس از وی که مرگ ما همین است
کند گور تو اندر پیکر تو
نکیر و منکر او در بر تو
سؤال هفتم
مسافر چون بود رهرو کدام است
کرا گویم که او مرد تمام است
جواب
اگرچه چشمی گشائی بر دل خویش
درون سینه بینی منزل خویش
سفر اندر حضر کردن چنین است
سفر از خود بخود کردن همین است
کسی اینجا نداند ما کجائیم
که در چشم مه و اختر نیائیم
مجو پایان که پایانی نداری
بپایان تا رسی جانی نداری
نه ما را پخته پنداری که خامیم
بهر منزل تمام و ناتمامیم
بپایان نارسیدن زندگانی است
سفر ما را حیات جاودانی است
ز ماهی تا به مه جولانگه ما
مکان و هم زمان گرد ره ما
بخود پیچیم و بیتاب نمودیم
که ما موجیم و از قعر وجودیم
دمادم خویش را اندر کمین باش
گریزان از گمان سوی یقین باش
تب و تاب محبت را فنا نیست
یقین و دید را نیز انتها نیست
کمال زندگی دیدار ذات است
طریقش رستن از بند جهات است
چنان با ذات حق خلوت گزینی
ترا او بیند و او را تو بینی
منور شو ز نور «من یرانی»
مژه برهم مزن تو خود نمانی
بخود محکم گذر اندر حضورش
مشو ناپید اندر بحر نورش
نصیب ذره کن آن اضطرابی
که تابد در حریم آفتابی
چنان در جلوه گاه یار میسوز
عیان خود را نهان او را برافروز
کسی کو دید عالم را امام است
من تو ناتمامیم او تمام است
اگر او را نیابی در طلب خیز
اگر یابی به دامانش در آویز
فقیه و شیخ و ملا را مده دست
مرو مانند ماهی غافل از شست
بکار ملک و دین او مرد راهی است
که ما کوریم و او صاحب نگاهی است
مثال آفتاب صبحگاهی
دمد از هر بن مویش نگاهی
فرنگ آئین جمهوری نهاد ست
رسن از گردن دیوی گشادست
نوا بی زخمه و سازی ندارد
ابی طیاره پروازی ندارد
ز باغش کشت ویرانی نکوتر
ز شهر او بیابانی نکوتر
چو رهزن کاروانی در تک و تاز
شکمها بهر نانی در تک و تاز
روان خوابید و تن بیدار گردید
هنر با دین و دانش خوار گردید
خرد جز کافری کافر گری نیست
فن افرنگ جز مردم دری نیست
گروهی را گروهیدر کمین است
خدایش یار اگر کارش چنین است
ز من ده اهل مغرب را پیامی
که جمهور است تیغ بی نیامی
چه شمشیری که جانها می ستاند
تمیز مسلم و کافر نداند
نماند در غلاف خود زمانی
برد جان خود و جان جهانی
سؤال هشتم
کدامی نکته را نطق است اناالحق
چه گوئی هرزه بود آن ٓرمز مطلق
جواب
من از رمز اناالحق باز گویم
و گر با هند و ایران راز گویم
مغی در حلقهٔ دیر این سخن گفت
«حیات از خود فریبی خورد و من »گفت
خدا خفت و وجود ما ز خوابش
وجود ما نمود ما ز خوابش
مقام تحت وفوق و چار سو خواب
سکون و سیر و شوق و جستجو خواب
دل بیدار و عقل نکته بین خواب
گمان و فکر و تصدیق و یقین خواب
ترا این چشم بیداری بخواب است
ترا گفتار و کرداری بخواب است
چو او بیدار گردد دیگری نیست
متاع شوق را سوداگری نیست
فروغ دانش ما از قیاس است
قیاس ما ز تقدیر حواس است
چو حس دیگر شد این عالم دگر شد
سکون و سیر و کیف و کم دگر شد
توان گفتن جهان رنگ و بو نیست
زمین و آسمان و کاخ و کو نیست
توان گفتن که خوابی یا فسونی است
حجاب چهره آن بی چگونی است
توان گفتن همه نیرنگ هوش است
فریب پرده های چشم و گوش است
خودی از کائنات رنگ و بو نیست
حواس ما میان ما و او نیست
نگه را در حریمش نیست راهی
کنی خود را تماشا بی نگاهی
حساب روزش از دور فلک نیست
بخود بینی ظن و تخمین و شک نیست
اگر کوئی که «من» وهم و گمان است
نمودش چون نمود این و آن است
بگو با من که دارای گمان کیست
یکی در خود نگر آن بی نشان کیست
جهان پیدا و محتاج دلیلی
نمیآید به فکر جبرئیلی
خودی پنهان ز حجت بی نیاز است
یکی اندیش و دریاب این چه رازست
خودی را حق بدان باطل مپندار
خودی را کشت بی حاصل مپندار
خودی چون پخته گردد لازوالست
فراق عاشقان عین وصالست
شرر را تیز بالی میتوان داد
تپید لایزالی میتوان داد
دوام حق جزای کار او نیست
که او را این دوام از جستجو نیست
دوام آن به که جان مستعاری
شود از عشق و مستی پایداری
وجود کوهسار و دشت و در هیچ
جهان فانی خودی باقی دگر هیچ
دگر از شنکر و منصور کم گوی
خدا را هم براه خویشتن جوی
بخود گم بهر تحقیق خودی شو
انا الحق گوی و صدیق خودی شو
سؤال نهم
که شد بر سر وحدت واقف آخر؟
شناسای چه آمد عارف آخر؟
جواب
ته گردون مقام دلپذیر است
و لیکن مهر و ماهش زود میر است
بدوش شام نعش آفتابی
کواکب را کفن از ماهتابی
پرد کهسار چون ریگ روانی
دگرگون می شود دریا بآنی
گلان را در کمین باد خزان است
متاع کاروان از بیم جان است
ز شبنم لاله را گوهر نماند
دمی ماند دمی دیگر نماند
نوا نشنیده در چنگی بمیرد
شرر ناجسته در سنگی بمیرد
مپرس از من ز عالمگیری مرگ
من و تو از نفس زنجیری مرگ
غزل
فنا را بادهٔ هر جام کردند
چه بیدردانه او را عام کردند
تماشا گاه مرگ ناگهان را
جهان ماه و انجم نام کردند
اگر یک زره اش خوی رم آموخت
به افسون نگاهی رام کردند
قرار از ما چه میجوئی که ما را
اسیر گردش ایام کردند
خودی در سینهٔ چاکی نگهدار
ازین کوکب چراغ شام کردند
جهان یکسر مقام آفلین است
درین غربت سرا عرفان همین است
دل ما در تلاش باطلی نیست
نصیب ما غم بی حاصلی نیست
نگه دارند اینجا آرزو را
سرور ذوق و شوق جستجو را
خودی را لازوالی میتوان کرد
فراقی را وصالی میتوان کرد
چراغی از دم گرمی توان سوخت
به سوزن چاک گردون میتوان دوخت
خدای زنده بی ذوق سخن نیست
تجلی های او بی انجمن نیست
که برق جلوهٔ او بر جگر زد؟
که خورد آن باده و ساغر بسر زد
عیار حسن و خوبی از دل کیست؟
مه او در طواف منزل کیست؟
«الست» از خلوت نازی که برخاست
«بلی» از پردهٔ سازی که برخاست
چه آتش عشق در خاکی بر افروخت
هزاران پرده یک آواز ما سوخت
اگر مائیم گردان جام ساقی است
به بزمش گرمی هنگامه باقی است
مرا دل سوخت بر تنهائی او
کنم سامان بزم آرائی او
مثال دانه می کارم خودی را
برای او نگهدارم خودی را
خاتمه
تو شمشیری ز کام خود برون آ
برون آ ، از نیام خود برون آ
نقاب از ممکنات خویش برگیر
مه و خورشید و انجم را به برگیر
شب خود روشن از نور یقین کن
ید بیضا برون از آستین کن
کسی کو دیده را بر دل گشود است
شراری کشت و پروینی درود است
شراری جسته ئی گیر از درونم
که من مانند رومی گرم خونم
وگرنه آتش از تهذیب نوگیر
برون خود بیفروز ، اندرون میر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری از مولوی است که به موضوعاتی عمیق فلسفی و هستیشناختی پرداخته است. شاعر در این اثر به بررسی وجود، عقل، عشق، زندگی و مرگ میپردازد و به دنبال فهم حقیقت و تجلیات الهی در زندگی انسان میباشد.
وی به اختلاف بین خود و خدا، جداییها و وصالها اشاره میکند و بر این باور است که وجود مادی انسان تنها یک پرده است که از حقیقت اصلی او که عشق و ذات الهی است، پوشیده است. شاعر از مفهوم "خودی" که به معنای وجود واقعی انسان و جوهر اوست، صحبت میکند و میگوید خروج از خود و نزدیک شدن به حقیقت و شناخت الهی هدف اصلی انسان است.
او با پرسشهایی فلسفی درباره زمان، مکان، زندگی و مرگ، دنبال آگاهی و دانایی درونی است و بیان میکند که آگاهی واقعی و شناخت درست از خود و جهان، منجر به رهایی و وصال با حقیقت میشود.
در نهایت، مولوی با دعوت به بیداری و توجه به درون، نشان میدهد که تحول درونی و درک عمیق از عشق و وجود، کلید درک واقعیات و نزدیک شدن به خدا است.
هوش مصنوعی: از دل خاور، آن شعلهی قدیمی برخاست و وقتی دمش باقی ماند، جان او از تنش جدا شد.
هوش مصنوعی: مثل تصویری که بدون وجود حیات نمیداند زندگی چه لذتی دارد.
هوش مصنوعی: دل او از خواسته و درخواستها بیخبر شد، نه اینکه از موسیقی و نوا بیخبر شده باشد.
هوش مصنوعی: به شیوهای متفاوت درباره هدفم صحبت کردم و پاسخ نامه محمود را بیان کردم.
هوش مصنوعی: از زمان شیخ تا امروز، در دل ما نمودی و حرارتی از سوی مردی وجود دارد.
هوش مصنوعی: در حالی که ما در دنیای فانی زندگی میکنیم و به سمت مرگ میرویم، هنوز با چالشها و مشکلات بزرگی روبرو نشدهایم که به واقعیتهای وحشتناک و دشواریهای بزرگ اشاره کند.
هوش مصنوعی: دانای تبریز از حوادث و شورشهایی که بعد از حمله چنگیز اتفاق افتاد، عبور کرده است و به رستگاری و نهضتهای مثبت اشاره میکند.
هوش مصنوعی: چشمم به تغییر و تحولی جدید دوخته شده و به مشاهده روزی تازه و امیدبخشی دیگر نشسته است.
هوش مصنوعی: من پردهای از معنای چهره کنار زدم و به ذرهای نور، تابش آفتاب را بخشیدم.
هوش مصنوعی: نباید فکر کنی که من به خاطر نوشیدنی مست هستم؛ من تنها شبیه شاعرانی هستم که داستانها و افسانهها میسرایند.
هوش مصنوعی: شخصی که جایگاه و مقامش پایین است، نمیتواند به خوبی و نیکی را درک کند و به من نسبت شعر و سخن دروغ میزند.
هوش مصنوعی: به دنبال دلبرانی نیستم و بیسروصدا با غم و اندوه خود کنار آمدهام.
هوش مصنوعی: من نه به عنوان کسی که در راهی گذرا بخاکم میافتد، وجود دارم و نه قلبم در خاک، که بیاختیار و بیهدف باشد.
هوش مصنوعی: من با فرشته وحی هم نظر هستم و هیچگاه رقیب، پیامآور یا نگهبان را نمیشناسم.
هوش مصنوعی: من با فقر خود به آرامش رسیدهام؛ چرا که زیر سایه خداوند، حتی اگر در حالتی سخت باشم، احساس امنیت میکنم.
هوش مصنوعی: اگر در صحرا باشم، جا نمیشوم و اگر در دریا باشم، نمیتوانم جا بگیرم.
هوش مصنوعی: دل سخت و سنگی من از زرق و برق زجاجیام به تپش درمیآید، اما افکار من به سواحل نور نمیرسد و آرامش نمییابد.
هوش مصنوعی: تقدیرها و سرنوشتها در دل من نهفته است و در اینجا واقعیتهای بزرگ و مهمی شکل میگیرند.
هوش مصنوعی: در لحظهای به تنهایی فکر کردم و دنیایی بیپایان برای خودم ساختم.
هوش مصنوعی: من از این که شاعری هستم، شرمنده نیستم؛ زیرا در صد سال هیچ شاعر بزرگی به اندازهی یک عطار پیدا نخواهد شد.
هوش مصنوعی: جان من در میدان نبرد زندگی و مرگ است و نگاه من به زندگی ابدی و همیشگی معطوف است.
هوش مصنوعی: من جانم را در بدن تو دیدم که بیگانه با خاک است، و به خاطر همین زیبایی تو، روح خود را در تو دمیدم.
هوش مصنوعی: من به خاطر آتش درونم بسیار داغ هستم، شب خود را با نور چراغم روشن کن.
هوش مصنوعی: کسی دلش را به خاک من سپرد و امیدی برای جوانه زدنش داشت، اما در عوض بر سرنوشت من چیز دیگری نوشته شد.
هوش مصنوعی: من خودم را بهشدت خوشذوق و شاداب میبینم، مثل عسل که شیرین و دلپذیر است. چه بگویم، همه احساسات و تجربیات من به همین زیبایی و لطافت است.
هوش مصنوعی: ابتدا لذت او را امتحان کردم و سپس آن را بین مردم شرق تقسیم کردم.
هوش مصنوعی: اگر جبریل این نامه را بخواند، مانند گردی که از نور خالص و ناب متوجه میشود، از خود میفشاند.
هوش مصنوعی: از موقعیت و جایگاه خود ناراضی است و به خداوند میگوید که حال دلش چگونه است.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم به زیبایی و روشنایی خالصی دسترسی پیدا کنم، تنها غم و اندوهی که در دل دارم را میخواهم.
هوش مصنوعی: من از لذت دائمی وصالت گذشتم، زیرا لذت اشک و ناله را میبینم.
هوش مصنوعی: از من محبت و توجه انسانی بخواه، که جانم را به خاطر این احساس به آتش میکشد.
هوش مصنوعی: آیندهنگر بودن و آمادهسازی برای چالشها و مشکلاتی که ممکن است پیش بیاید، نشانهی خردمندی است.
هوش مصنوعی: ابتدا در مورد افکار خودم دچار شک و تردید هستم که واقعاً مفهوم تفکر چیست.
هوش مصنوعی: کدام یک از افکار ما میتواند راه درست را مشخص کند، وقتی که گاهی ما به اطاعت خداوند عمل میکنیم و گاهی گناه میکنیم؟
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که انسان در جستوجوی کمال و زیبایی است و در این مسیر، باید از خودگذشتگی و تلاش را در نظر داشته باشد. در نهایت، این کوششها به او آگاهی و روشنایی میبخشد.
هوش مصنوعی: در دل انسان چه نوری وجود دارد، نوری که چیزهای پنهان را آشکار میکند و او را به حقیقت نزدیک میسازد.
هوش مصنوعی: من او را مانند یک ستاره که در حال حرکت است، مشاهده کردم و همچنین او را به عنوان نوری روشن و آتشینی حس کردم.
هوش مصنوعی: گاهی ناز و زیبایی او به دلیل و برهان است و گاهی نورانیت و روشنیاش ناشی از روح جبرئیل است.
هوش مصنوعی: نوری که از دل تو میتابد، هیچگاه با نور خورشید قابل مقایسه نیست. سینهای که از این نور پرنور است، ارزشش بیشتر از آفتاب است.
هوش مصنوعی: زمین، هم خاک آلوده دارد و هم خاک پاک که به مکان وابسته است، اما آنچه در روز و شب میگذرد، به زمان مربوط نیست و از آن آزاد است.
هوش مصنوعی: زمان او به شمارش نفسها نیست و از این رو کسی پیدا نمیشود که به دنبالش باشد یا او را بشناسد.
هوش مصنوعی: گاهی در شرایطی سخت و ناامید قرار میگیرد و از ساحل آرامش دور میشود، و گاهی به عمق اقیانوس بیپایان احساسات و تجربیات غرق میشود.
هوش مصنوعی: این دریا و چوب موسایی هستند که به وسیله آن سینه دریا شکافته شده است.
هوش مصنوعی: غزال در دشت وسیعش در آسمان، آبی از جوی که به شکل کهکشان میچرخد، نوشید.
هوش مصنوعی: زمین و آسمان برای او جایی ویژه و خاص دارند، در حالی که او به آرامی در میان گروهی که تنها هستند، حرکت میکند.
هوش مصنوعی: از حالت او، جهان به دو قسمت تاریکی و روشنی تقسیم شده است؛ صدای صور (شیپور) و مسایل مربوط به مرگ و بهشت و حور نیز در این بین وجود دارد.
هوش مصنوعی: او نشان داد که چگونه ابلیس و آدم به وجود آمدهاند و در واقع در را به روی قصه آنها گشود.
هوش مصنوعی: هرگاه به زیبایی و جلوهی او نگاه میکنیم، نمیتوانیم صبر کنیم و چشمانمان غرق در نمایان شدن صفات او میشود؛ چرا که این جلوهها بخششی از خداوند هستند و ما را به شگفتی وادار میکنند.
هوش مصنوعی: با نگاهی درونی و خصوصی، خود را مشاهده کند و با نگاهی بیرونی و عمومی نیز خود را ببیند.
هوش مصنوعی: اگر تنها یک چشم را ببندید، کار ناپسندی انجام دادهاید، اما اگر هر دو چشم را ببندید، برای شما راهی در پیش است.
هوش مصنوعی: انسان میتواند از منبع وجود خود، به مانند دریا، چیزهای ارزشمندی ایجاد کند، اما این جواهرات در عمق وجودش باقی میمانند و ممکن است از دیگران پنهان بمانند.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، شکل دیگری به خود میگیرد و مانند یک غواص خود را از آب بیرون میکشد.
هوش مصنوعی: در آن مکان، در زمانهایی که غوغایی نیست، هیچ حرکتی وجود ندارد و همهچیز بیصدا و بیرنگ به نظر میرسد. گویا هیچکس نمیبیند و نمیشنود.
هوش مصنوعی: درون شیشهٔ او زمان و روزگار وجود دارد، اما این موضوع به تدریج برای ما روشن میشود.
هوش مصنوعی: زندگی از او به مانند کمندی است که صیادان را به هر کجا که بخواهند هدایت میکند، چه در بالاترین نقاط و چه در پایینترین.
هوش مصنوعی: او خود را به زنجیر میکشد و گلو را بر سایر موجودات میفشارد.
هوش مصنوعی: یک روز تمام جهان زیر نظر او خواهد بود و در دام جذابیتش گرفتار خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر همه چیز این دنیا و دیگر دنیاها را به دست بیاوری و تمام موجودات را از بین ببری، تو همچنان زنده خواهی ماند.
هوش مصنوعی: در بیابان طلب، قدم نگذار و به دنبال چیزهای بیفایده نرو. ابتدا به آن عالم و انسان بزرگ توجه کن که در درون تو وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر از خود کمتوجهی و فروتنی کنی، به جایگاه بالاتری خواهی رسید و به خدا نزدیکتر خواهی شد.
هوش مصنوعی: اگر به تسلط بر خویش رسیدی، تسلط بر جهان و امور دیگر برایت ساده خواهد شد.
هوش مصنوعی: روز خوشی که بتوانی این دنیا را تغییر دهی و آن را به شکلی دیگر ببینی، نه فقط آسمان را.
هوش مصنوعی: ماه در برابر تو سجده میکند و تو با ناز و زیباییات، همچون دودی که در موجها پیچ میخورد، نظرها را به خود جلب میکنی.
هوش مصنوعی: در این مکان قدیمی، آزادانه زندگی کن و مجسمههای دلخواهت را بساز.
هوش مصنوعی: جهان را در چهار سو از نور، صدا، رنگ و بو پر کردهاند.
هوش مصنوعی: به تدریج میزان پیشرفت و زیاد شدن و تغییراتی که بر روی خواستههای خود ایجاد میکنیم.
هوش مصنوعی: به سختیها و راحتیهای زندگی دل نبندید، چرا که نه میتوان به سرنوشت تکیه کرد و نه میتوان آن را تغییر داد.
هوش مصنوعی: او به گونهای عمیق و ناگوار در دلش فرورفته که هیچگاه نمیتواند گندم و جانش را با جو و ناپسندهای دیگر ترکیب کند.
هوش مصنوعی: شکوه و عظمت پادشاهی به این است که این سرزمین متعلق به تو است.
هوش مصنوعی: در این زندگی، عشق و محبت به سرانجام نرسیده، و حتی اگر عشق را در دل داشته باشیم، به صورت که باید، حسش نمیکنیم.
هوش مصنوعی: این دریاست که علم و دانش آن به مانند ساحلی از عمق آن ظاهر شده است و گوهری که از آن به دست آمده، ارزشمند و بینظیر است.
هوش مصنوعی: جواب: تو در پیوندی به یادها و خاطرات گذشته هستی که چشمانت را به روشنی آنچه در دل داشتی باز میکند.
هوش مصنوعی: زندگی پر از نفس مانند دریایی است که آگاهی او را به اوج میبرد.
هوش مصنوعی: این دریا چه عمیق و پرموج است که هزاران کوه و دشت در اطراف آن قرار دارند.
هوش مصنوعی: از ناآرامیهای او نپرس، زیرا هر یک از این ناآرامیها به شکلی جدا از او بیرون میجهد.
هوش مصنوعی: در دوران سفر و عبور از دریا و دشت، آدمی نتوانست از زیباییها و لذتهای این مسیر به خوبی بهرهمند شود و تنها اندکی احساس خوشی کرد.
هوش مصنوعی: هر چیزی که به او نزدیک شود، به واسطهی نور و داناییاش روشن و شکوفا میشود.
هوش مصنوعی: تنهایی و دوری از گفتگو مانند مستی است، اما نور آن به همه چیز روشنی میبخشد.
هوش مصنوعی: در ابتدا او را خوشحال و سرخوش نشان میدهد، اما در نهایت به طریقی او را گرفتار و اسیر میکند.
هوش مصنوعی: درک او از جهان را به هم نزدیکتر کرد و جهان هم او را از اسرار خود آگاه ساخت.
هوش مصنوعی: عقل و دانش پرده از چهرهاش برداشت، اما سخنانش او را بیشتر نمایان کرد.
هوش مصنوعی: در این دنیا، او به جایگاه و مقام خاصی نمیرسد که به خوبی نشانی از شایستگیهایش باشد.
هوش مصنوعی: بدون شک، وقتی از خود بیرون میآیی، میتوانی جهان را ببینی؛ دشتها، دریاها، صحراها و معادن را.
هوش مصنوعی: دنیا با زیباییها و عطرهایش، مانند گلدستهای است که به ما تعلق دارد؛ هم از ما مستقل است و هم به ما وابسته است.
هوش مصنوعی: خودش را مانند توری از تار و پود به وسیله زمین و آسمان و آفتاب و ماه محدود کرده است.
هوش مصنوعی: دل ما به او تعلق دارد و به خاطر او مسیر پنهانی داریم که هر موجودی به او و نگاهش سپاسگزار است.
هوش مصنوعی: اگر کسی او را نبیند، بسیار دلزده و غمگین میشود، اما اگر او را ببینند، مانند دریا و کوهها عظیم و باشکوه خواهد شد.
هوش مصنوعی: دنیا به دلیل وجود ما رشد و شکوفایی پیدا کرده است و به نوعی از نگاه ما به زندگی و تجربیاتمان تغذیه میشود.
هوش مصنوعی: هر ذرهای در دنیا داستانی دارد و رازهایی در خود نهفته است که نشاندهنده نیازهای آن است. این موضوع به معنای وجود ارتباط عمیق میان هر قسمت از جهان و نیازهای آن است.
هوش مصنوعی: این شعری به عشق و زیباییهای آن اشاره دارد و بیان میکند که عشق میتواند احساسات عمیق و تاثیرگذاری را در وجود انسان ایجاد کند. این احساس میتواند مانند نوشیدنیای شیرین باشد که زندگی را زیباتر و دلپذیرتر میسازد.
هوش مصنوعی: ای معشوق من، به من نگاهی بیفکن و با بخشش آن نگاهت، وجودم را روشن کن.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که وجود کامل یک چیز به این وابسته است که برای کسی که آن را میبیند، قابل شناسایی و مشاهده باشد. به عبارت دیگر، چیزی زمانی به بهترین شکل خود میرسد که توسط ناظر یا مشاهدهگری دیده و درک شود.
هوش مصنوعی: زوال و پایان او در حضور ما نیست، بلکه روشنایی و آگاهی ما باعث نبودن اوست.
هوش مصنوعی: جهان تنها جلوههایی از وجود ماست و بدون ما، نور و صدا نمیتواند نمایان شود.
هوش مصنوعی: از او کمک بگیر و در گفتگوهایت دقت کن که چگونه در جملاتش پیچ و خم ایجاد میشود.
هوش مصنوعی: بدان که در این مسیر، شیران قوی و شجاع برای شکار نیاز به کمک کوچکی از سمت مورچهها دارند.
هوش مصنوعی: کمکهای او را از خود بپرس، تو فرشتهامینی هستی که باید بال و پر بگشایی.
هوش مصنوعی: به بسیاری از موضوعات با نگاهی عمیق و روشن بنگر، تا بتوانی جلوه ی یکتایی و عظمت وجود را درک کنی.
هوش مصنوعی: از عطر و بوی پیراهن خود بهرهمند شو و از جایگاههای خوشبو و معطر مانند کنعان و مناطق دیگر استفاده کن.
هوش مصنوعی: این شعر به تصویری از فردی اشاره دارد که خود را در دامی از سیستم و جدی بودن زندگی گرفتار کرده است. در این تصویر، هر دو عنصر "بند تدبیر" و "مه و مهر" به نوعی نشاندهندهی محدودیتها و چالشهایی هستند که فرد در تلاش برای درک و رهایی از آنهاست. این احساس از ارتباط بین شکارچی و شکارش، نشاندهندهی وابستگی و تأثیر عواطف و تدبیر بر زندگی فرد است.
هوش مصنوعی: همچون آتش، وجود خود را در دنیا برافروز و بر تمام مکانها و غیرمکانها حملهور شو.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که زمان حال همیشه در حال تغییر و دگرگونی است و نمیتوان به راحتی پیشبینی کرد که چه اتفاقی خواهد افتاد. از این رو، بر روی حالت فعلی تمرکز کردن و از آن لذت بردن بهتر است.
هوش مصنوعی: این بیت به بررسی مفهوم نزدیکی و دوری در رابطهها میپردازد. شاعر از خود میپرسد که در ارتباط با وصال، چه چیزهایی ممکن و ضروری هستند و همچنین دربارهی بحثهای مربوط به نزدیکی و دوری و تفاوتها چه توضیحاتی وجود دارد. به نوعی، او به جستجوی درک عمیقتری از روابط انسانی و معنوی میپردازد.
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچ چیز دائمی و پایدار نیست و همه چیز تحت تغییر و دگرگونی قرار دارد. این واقعیت باعث میشود که انسانها به یادگیری و رشد ادامه دهند.
هوش مصنوعی: این جهان با ویژگیهای مختلف و پیچیدهاش شبیه به سه ضلع یک مثلث است. عقل و دانایی انسان بهگونهای قابل کنترل است که میتواند آن را هم به خوبی و شادی و هم به بدی و تلخی برساند.
هوش مصنوعی: دنیا به سادگی قابل درک و فهم است و عقل و خرد انسان میتواند به درستی به آن بپردازد. این وضعیت کافی است و دیگر نیازی به پیچیدگیهای اضافی نیست.
هوش مصنوعی: زمان و مکان در واقعیت، تنها به صورت تئوریک و اعتباری وجود دارند و همه چیز در زمین و آسمان به صورت مفهومی و نسبی است.
هوش مصنوعی: کمان را آماده کن و هدف را دریاب، از سخنان من نکتههای بلندپروازی و ارتقاء را بشنو.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که در این دنیا هیچ چیز مطلق و بینقص وجود ندارد و تنها حقیقتی که میتوان به آن اتکا کرد، نور آسمانهاست. به عبارت دیگر، باید در جستجوی حقیقتی فراتر از دنیا باشیم، چون آنچه در اینجا هست، تنها نسبی و غیر مطلق است.
هوش مصنوعی: حقیقت همیشگی و فراتر از مکان و زمان است، پس دیگر نگو که دنیا بیپایان است.
هوش مصنوعی: مرز وجود او در درونش قرار دارد و بیرون چیزی وجود ندارد. درونش پستی و بلندی وجود ندارد و کم و زیادی در آن نیست.
هوش مصنوعی: این فرد از نظر درونی خالی و تهی است، اما از نظر ظاهری و بیرونی، بسیار وسیع و بزرگ به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: عقل و فکر ما درک درستی از ابدیت ندارند، زیرا در این مسیر هزاران پیچیدگی و مشکل وجود دارد.
هوش مصنوعی: کسی که ناتوان و ضعیف است، تمایل دارد در آرامش بماند و از عمق وجود خود غافل است. او تنها به ظواهر و بیرون خود توجه دارد.
هوش مصنوعی: ما حقیقت را به بخشهای زیادی تقسیم کردیم و به این ترتیب، آن را به شکلهای مشخص و معین نشان دادیم.
هوش مصنوعی: عقل و اندیشه در بیمکانی، فضایی را ایجاد کرد، مانند اینکه زمان را به دور خود مانند کمربندی ببندد.
هوش مصنوعی: زمان را در وجود خود احساس نکردم، بلکه خودم روز و شب و ماه و سال را خلق کردم.
هوش مصنوعی: ماه و سال تو ارزشی ندارد، به یک جو، غوطهور شو در سخن «چقدر در این دنیا درنگ کردید».
هوش مصنوعی: به خودت توجه کن و در زمانهای شلوغی از هیاهو فاصله بگیر. سعی کن به اعماق وجود خود نفوذ کنی و به شناختی از خود دست یابی.
هوش مصنوعی: بدن و روح را جدا از هم دانستن فقط یک حرف و سخن است، اما واقعاً وجود بدن و روح به عنوان دو چیز مجزا، نادرست و ناپسند است.
هوش مصنوعی: جان انسان به عنوان رمز و اسرار جهانی است که در آن زندگی میکند، در حالی که بدن خالی از روح و احساسات، چیزی بیش از یک وجود بیرمق و فاقد زندگی به شمار میرود.
هوش مصنوعی: عروس با استفاده از حنا زیباییاش را به نمایش گذاشت و تزئینات زیادی را برای خود انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: حقیقت مانند پردهای است که بر روی خود کشیده شده و این پرده باعث میشود که او از خود نمایان شدن لذت ببرد.
هوش مصنوعی: شخص تا زمانی که بدنش را از جان جدا میبیند، به طوری که نگاهش از دنیا و دین نیز به دو سمت تقسیم میشود.
هوش مصنوعی: کلیسا به تسبیح پطرس اشاره میکند و معتقد است که او به هیچ حاکمیتی وابسته نیست و با آن کاری ندارد.
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی به هنر و مهارت حاکم در مدیریت و اداره امور اشاره دارد. در واقع، میگوید که حاکم باید بتواند در شرایط مختلف و در برابر مشکلات، ترفندها و技巧هایی را به کار گیرد تا بتواند ارزشها و زندگی مردمش را حفظ کند. به نوعی، در اینجا به جدایی و تفاوت بین جسم و روح نیز اشاره شده است؛ در حاکمیت شرایطی وجود دارد که باید میان ظاهر و باطن انسانها تشخیص قائل شد. این نوع نگرش به معنای درک عمیقتری از وضعیت انسانها و تأثیرات آن بر جامعه است.
هوش مصنوعی: خودت را با عقل و فهمت همراه کن و به مردم ترک نگریسته و بیندیش.
هوش مصنوعی: برخی از افراد به تقلید از کشورهای غربی، از خود و فرهنگ خود فاصله گرفتند و میان اصول ملی و اعتقادات دینی هیچ ارتباطی مشاهده نکردند.
هوش مصنوعی: ما «یک» را به حدی تقسیم کردیم که برای شمارش آن، صد بخش ایجاد کردیم.
هوش مصنوعی: قدیمی کهن را میبینی که به مرور زمان تنها تودهای از خاک شده است، اما زمانی در آن، وجودی پاک و باارزش وجود داشته است.
هوش مصنوعی: حکیمان برای مردگان ظاهر و شکل جدیدی میسازند، اما مانند قدرت موسی و عیسی برای زنده کردن یا درمان آنها از زندگی خبری نیست.
هوش مصنوعی: در دل من چیزی از حکمت دیده نمیشود و به همین دلیل برای حکمت دیگری به تپش و هیجان افتاده است.
هوش مصنوعی: من میگویم که جهان در حال تغییر و تحول است؛ در درونش زندگی جریان دارد و دگرگونیهای زیادی را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: از عددها و محاسباتی که میکنی عبور کن و به جای آن به درون خودت نگاه کن.
هوش مصنوعی: در جهانی که جزء از کل بیشتر است، مقایسهی راز و طوسی (دو شخصیت بزرگ علمی) بیهوده و دیوانگی است.
هوش مصنوعی: مدتی با افکار ارسطو آشنا شو و لحظهای هم با اندیشههای بیکن همخوانی کن.
هوش مصنوعی: اما از جایگاه آنها عبور کن و در این سفر، گم نشو.
هوش مصنوعی: به آن عقلی که بتواند کمیت و کیفیت چیزها را تشخیص دهد، درون دریاها و معادن را نیز درک میکند.
هوش مصنوعی: جهان را به شکلهای مختلف زیر نظر بگیر و به دنبال رصد کردن ماه و ستارههای پروین باش.
هوش مصنوعی: اما به حکمت دیگری بیندیش و خود را از فریبهای شب و روز آزاد کن.
هوش مصنوعی: مکان و جایگاه تو فراتر از زمان و دنیای مادی است. بنابراین، به دنبال آن چیزی باش که نه تنها در سمت راست، بلکه بدون نیاز به سمت چپ نیز قابل دسترسی است.
هوش مصنوعی: به عنوان یک مربی و متخصص، شما باید خود را برای مواجهه با چالشها و پرسشهای مختلف آماده کنید. در این میان، نکات مهم را در نظر داشته باشید تا بتوانید به بهترین نحو به مسائل پاسخ دهید و به دیگران کمک کنید.
هوش مصنوعی: این دنیا و دنیای دیگر هر کدام به نوعی از هم تفکیک شدهاند، به طوری که این عالم، موجودات مادی را در برگرفته و آن عالم به خداوند اختصاص داده شده است.
هوش مصنوعی: اگر خداوند و معرفت او خالص و پاک است، پس چه فایدهای دارد که انسان به اندیشههای بیاساس و پوچ مشغول شود؟
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که شخصی که مورد اشاره قرار گرفته، در درک و برخورد با موضوعات مختلف، به شکل خاصی تربیت و آموزش دیده است. او دارای بینش و شناخت عمیقتری است که او را از دیگران متمایز میکند.
هوش مصنوعی: خود شخصیتی دارد که باعث رشد و شکوفایی او میشود، اما جدایی در مسیر عارفان و عالیمقامان میتواند به خیر و نیکی بینجامد.
هوش مصنوعی: قدیمیها و تازهواردها همه در یک شمار به شمار میآیند و ما به نوعی نشانهای از زمانهای که در آن هستیم داریم.
هوش مصنوعی: ما هر لحظه به یاد گذشته و آینده هستیم و به کارهای وجود و بودن خود اهمیت میدهیم.
هوش مصنوعی: جدایی از او بخشی از ذات و طبیعت ماست، و این عدم دستیابی به او نیز نشانهای از عمیقترین ویژگیهای وجودی ماست.
هوش مصنوعی: ما نه در جدایی او تلاشی داریم و نه او قادر است بدون وصل ما آرامش داشته باشد.
هوش مصنوعی: نه او بدون ما خوشحال است و نه ما بدون او حال و روز خوشی داریم. جدایی ما حتی در کنار هم بودن هم دردسرهای خودش را دارد.
هوش مصنوعی: جدایی میتواند به ما نگاهی عمیقتر و سرمایهای از تجربیات را بدهد که به ما کمک میکند تا بر مشکلات غلبه کنیم و از سختیها عبور کنیم.
هوش مصنوعی: جدایی عشق مانند آینهای است که ویژگیهای خود را نشان میدهد و جدایی عاشقان را به گونهای میسازد که بتوانند با آن کنار بیایند.
هوش مصنوعی: اگر ما زندهایم، به خاطر رنجها و دردهایی است که احساس میکنیم، و اگر ادامه حیات داریم، نیز به دلیل همین دردهاست.
هوش مصنوعی: من و او چه چیزی هستیم؟ ما همان اسرار الهی را نمایان میکنیم و ادامهی وجود ما بر یکدیگر شهادت میدهد.
هوش مصنوعی: در خلوت، نور وجودی که در درون ماست، نمایان میشود. بودن در جمع، نشانهای از حیات و زندگی است.
هوش مصنوعی: عشق و محبت نیاز به جمع و اجتماع ندارد، زیرا خود عشق در دل و دیدگان انسان وجود دارد و نیازی به گروه یا جمع ندارد.
هوش مصنوعی: به مهمانی ما نشانههایی از حضور حق وجود دارد، به دقت نگاه کن که در این دنیا چیزها به صورت نامحسوس هستند، اما او به وضوح دیده میشود.
هوش مصنوعی: در این مکان، نه دیواری وجود دارد و نه شهری، و همه جا خالی است، تنها ما و او هستیم که اینجا هستیم.
هوش مصنوعی: گاهی خود را از ما دور میکند و گاهی ما را به گونهای نوازش میکند که انگار ساز مینوازد.
هوش مصنوعی: گاهی تصویر او را از سنگ مجسم میکنیم و گاهی بدون اینکه او را ببینیم، بر او سجده میکنیم.
هوش مصنوعی: گاهی پردههای طبیعت را کنار زده و با بیپروایی به زیبایی معشوق نگاه کردیم.
هوش مصنوعی: این خاکریز کوچک چه آرزوهایی در دل دارد! درون این خاک، نور و زندگی نهفته است.
هوش مصنوعی: چه خوب است که دل در غم دوری او میتپد و از طرفی نیز از این دوری خوشحال است.
هوش مصنوعی: فراق و دوری او به حدی عمیق است که شبهایش را همچون صبح، روشن و شاداب میکند.
هوش مصنوعی: انسان خود را از طریق تجربه درد و رنج آزمایش میکند و غم و اندوه گذشته را به لذت و شادی جوانی تبدیل میکند.
هوش مصنوعی: درخت نخل میوههای شیرینی را به شکلی زیبا و با حذر از چشمان اشکآلود میچید.
هوش مصنوعی: کسی که خود را با تمام وجود در آغوش میگیرد و به خود عشق و محبت میورزد، میتواند در کنار فانی بودن زندگی، به جاودانگی و بقا نیز دست یابد.
هوش مصنوعی: محبت واقعی نیازمند فداکاری و گذشت است، و انسان باید از محدودیتها و آخرین حد و مرزهای خود عبور کند تا به عمق عشق دست یابد.
هوش مصنوعی: عشق و محبت همیشه ادامه دارد و هرگز پایانی برای آن وجود ندارد، مانند اینکه صبحی نمیتواند شب را تجربه کند.
هوش مصنوعی: در مسیر زندگی، دشواریها و پیچیدگیهایی وجود دارد که در عین حال، لحظات شادی و روشنی هم پیش روی ماست.
هوش مصنوعی: هزاران دانشمند و عالم ممکن است در مسیر ما قرار بگیرند، اما هیچگاه به نقطهای که ما به آن دست یافتهایم نخواهند رسید.
هوش مصنوعی: مسافر همیشه در جستجوی معنای زندگی است، چنانچه در مسیر زندگی با هر برخوردی که داشته باشد، دانش و تجربهای را به دست میآورد.
هوش مصنوعی: اگر در دنیای وسیع و پر رمز و راز غرق شویم، به سرانجامی نمیرسیم. اما اگر خود را در دست قدرت بیپایان او قرار دهیم، فنا و نابودی در پی نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: وجود فردی در ذات خود نمیتواند به طور کامل و تمام و کمال مستقر شود. برای اینکه فرد به تمام قابلیتها و کمالات خود برسد، باید عین خود واقعیاش باشد.
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی اشاره دارد به اینکه در برخورد با چالشها و مشکلات زندگی، باید دوراندیش و صبور باشیم و توجه کنیم که هر لحظه از زندگی تجربهای است که میتواند ما را برای آینده آمادهتر کند. لحظات سخت میتوانند به ما یاد بدهند که چگونه با مشکلات به بهترین نحو برخورد کنیم.
هوش مصنوعی: مرا از خودم آگاه کن و بگو چه مفهومی دارد که باید در درون خودم گردش کنم و آگاهی پیدا کنم.
هوش مصنوعی: در این دنیا، ما باید با چالشها و مشکلات زندگی مواجه شویم. هیچ چیز در زندگی همیشه پایدار و بدون تغییر نیست و ما باید همواره آماده پذیرش تحولاتی باشیم که ممکن است پیش روی ما قرار بگیرند.
هوش مصنوعی: خود انسان به نوعی محافظ و نگهدارنده هستی است و نخستین نشانه وجودش، زندگی و حیات است.
هوش مصنوعی: زندگی وقتی از خواب شیرین بیدار میشود که در درونش احساس وجود و قدرتی زیاد بکند.
هوش مصنوعی: نه تو را بدون وجود خود آزاد کرد و نه ما را بدون اینکه او را آشکار کند، به ما نشان داد.
هوش مصنوعی: در درون او دریاهایی نهفته است که هیچ کس به آنها دسترسی ندارد و هر یک از این دریاها، نمایندهای از احساساتی است که در دلش وجود دارد و نشاندهندهی اضطراب و ناآرامی اوست.
هوش مصنوعی: شکیبایی و صبر از ویژگیهایی است که تنها در انسانها به وجود میآید و در دیگر موجودات دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: زندگی افراد با ویژگیهای خاص، مانند شعلههایی که همیشه در حال حرکت هستند، همچون ستارهها در آسمان ثابت و در عین حال در سفر و تغییرند.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که کسی که به خودشناسی و دروننگری پرداخته است، در حالی که از دنیای بیرون فاصله گرفته، همچنان بینا و آگاه به مسائل اطراف خود است. او در جمع دیگران حضور دارد، اما به نوعی خلوت و عمیق درون خود را حفظ کرده است.
هوش مصنوعی: کسی را ببین که چگونه از خاک بلند میشود و به خود میپیچد و به صورت یک قهرمان اراده و قدرت خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: پنهان از چشمها در شلوغی و هیاهو، به طور مداوم در جستجوی زیبایی و جذابیت هستم.
هوش مصنوعی: از شدت درون و احساسات، حرکت و جنبش وجود دارد، به شکلی که با خود فرد در تناقض و نزاع است.
هوش مصنوعی: جهان به خاطر نزاع و جنگها به چنین ترتیبی درآمده است، مانند اینکه خاک به خاطر درگیریها و اختلافات، به شکلی خاص و انعکاسی نمایان میشود.
هوش مصنوعی: تنها خود اوست که میتواند وجود داشته باشد و از نور او چیزی غیر از خود او شکل نمیگیرد، و هیچ جوهر گرانبهایی جز از او به وجود نمیآید.
هوش مصنوعی: وجود انسانی، بهواسطهی جسم مادیاش، مانعی برای بروز تمام تواناییها و نورانیّت واقعیاش است. ظهور واقعی او، همچون تابش خورشید، در پس این حجاب و پرده پنهان است.
هوش مصنوعی: در دل ما روشنی شرق اوست و خاک ما از جوهر او درخشش دارد.
هوش مصنوعی: تو میگویی که به من بگو چه چیزی از «من» خوب است، اما چه معنایی دارد که انسان درون خودش را کشف کند و به سفر درونی بپردازد؟
هوش مصنوعی: به تو گفتم که رابطهی روح و بدن چه چیزی است. به درون خود سفر کن و ببین که «من» چه چیزی است.
هوش مصنوعی: سفر کردن و رشد کردن بدون نیاز به آب و سرپرست، مانند این است که ستاره ثریا را از لبهی بام برداری.
هوش مصنوعی: این بیت به احساساتی اشاره دارد که در یک لحظه یا در یک دم به اوج خود میرسند، و در حالی که چیزی وجود ندارد که به آن نور و روشنایی ببخشد، احساس ناامیدی و اظطراب در دل احساس میشود. این نشاندهندهٔ نوعی تنهایی و فقدان امید است که در نبود روشنایی و شادی، به سراغ فرد میآید.
هوش مصنوعی: هر امید و نگرانی را از دل پاک کردن و مانند یک یهودی، با دل آرام به دریا رفتن.
هوش مصنوعی: شکستن این طلسم یعنی دشواریها و محدودیتها را، به سادگی و با یک اشارهی کوچک مانند شکافیدن نور ماه، ممکن میسازد.
هوش مصنوعی: بازگشت او به دنیای ملموس بهقدری عمیق و روحانی است که گویی جایی در قلبش دارد و این احساس را با تمام جهان در دست دارد.
هوش مصنوعی: ولی این راز را بیان کردن ممکن نیست؛ مثل این است که وقتی شیشه را میبینی، بگویی که آن سفال است.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه بگویم از «خودم» و از چگونگی وجود و تأثیرش، چون «ما این را ارائه دادیم» بدون پردهای از پنهانکاری.
هوش مصنوعی: آسمان از عظمت او به خود لرزیده، در زمان و مکان، در برابر او.
هوش مصنوعی: دل آدم در واقع مشخص کننده محل زندگی و احساس اوست، و نصیب او که به خاک تعلق دارد، بر سرنوشت او تأثیر میگذارد.
هوش مصنوعی: از دیگران جدا و وابسته به آنها، در درون خود گم شدهام و در عین حال به آنها مربوط هستم.
هوش مصنوعی: در خیال و تصور انسان، چگونه ممکن است که حرکت و سفرش بدون مکان و زمان باشد؟
هوش مصنوعی: در این دنیا، چه چیز میتواند در عین وابستگی، انسان را آزاد کند؟ چه چیز میتواند این بازی را که همواره در آن شکار و شکارچی وجود دارد، تعریف کند؟
هوش مصنوعی: در درون تو نوری وجود دارد که بسیار درخشان است. این نور، همانند تصویری در آئینه، نشاندهندهٔ زیبایی و روشنی در قلب توست.
هوش مصنوعی: آگاه باش که تو مسئول او هستی. چه نادانی که به وضعیت خود توجه نمیکنی.
هوش مصنوعی: در این دنیا، زندگی گاهی به گونهای میگذرد که ما به ارزش واقعی آن پی نمیبریم و فقط وقتی که چیزی را از دست میدهیم به اهمیتش واقف میشویم.
هوش مصنوعی: کسی که از کل بیشتر است، چه جزئی است؟ و راه یافتن به آن جزء چگونه ممکن است؟
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که شما از مهارتها و دانستههایی بهرهمند هستید و به خوبی آمادهاید تا در برابر چالشهای مختلف پاسخگو باشید.
هوش مصنوعی: وجود و هویت واقعی ما فراتر از اندازهگیریهای معمولی و شناختهای سطحی است. آنچه که تو بهعنوان هویت و وجود میبینی، تنها بخشی از حقیقت کامل است که نمایان نیست.
هوش مصنوعی: از آسمان بارانی فرو میریزد و به دریا میرسد؛ اینگونه است که زمان به حرکت درمیآید و پیش میرود.
هوش مصنوعی: غیر از او در دنیا هیچکس نیست که ارزش توجه داشته باشد. آیا کسی میتواند بدون بال پرواز کند؟
هوش مصنوعی: در ظلمات زندگی قرار گرفته و از زیباییها و نعمتهای بهشتی دور است؛ همچنان که در آغوش خود چیزی از نور و روشنی ندارد.
هوش مصنوعی: به سخنی جذاب و دلنشین که از عمق زندگی، چیزهای ارزشمندی را بیرون میآورد.
هوش مصنوعی: ضمیر زندگی ابدی است و تنها میتوانی آن را در چشمان ظاهری مشاهده کنی که به آن ظاهری زمانی تعلق دارد.
هوش مصنوعی: هر کسی سرنوشت و مقام خاصی دارد که به وضوح نمایان است و نگهداشتن همین نمایانگی اهمیت زیادی دارد.
هوش مصنوعی: تردید نکن که همه چیز نتیجه سرنوشت اوست و چیزی از خواست او جدا نیست.
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه بگویم که در ظاهر و باطنش چه خبر است، زیرا در درون او هم مجبور است و هم مختار.
هوش مصنوعی: پادشاه روشنایی بیان کرده که ایمان انسانها در دایرهٔ جبر و سرنوشت قرار دارد، به این معنا که سرنوشت و شرایط خارقالعادهای که به ما تحمیل میشود، بر ایمان ما تأثیر دارد.
هوش مصنوعی: تو به هر موجودی میگویی که در بند و زنجیر است و از آن دور نمیتواند برود.
هوش مصنوعی: اما روح، با زندگی بخشش همراه است و به خاطر زیباییهای فراوانش، در سکوت و تنهایی آرامش مییابد.
هوش مصنوعی: هیچ داستانی از جبر او وجود ندارد، چرا که جان بدون فطرت، آزادی ندارد.
هوش مصنوعی: در تاریکی شب، به سرعت و غافلگیرکننده به دنیا حمله کرد و از روی ناچاری قدمی به سمت انتخاب و آزادی برداشت.
هوش مصنوعی: وقتی که از خودت دور شوی و ناگزیر باشی، مانند شتر که بارش را به دوش میکشد، بار و بار خود را به جهانی که در آن هستی منتقل میکنی.
هوش مصنوعی: آسمان بدون اجازه او نمیچرخد و ستارهای بدون مهر و محبت او نمیدرخشد.
هوش مصنوعی: روزی خواهد آمد که او حقیقت پنهان خود را به وضوح خواهد دید و جوهر واقعیاش را در خواهد یافت.
هوش مصنوعی: قطار نورها در راه است و در انتظار دیدار او به حرکت ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: شراب فرشتهوار از سرزمینش بهدست میآید و خصوصیات و ویژگیهای خود را از خاک آن میگیرد.
هوش مصنوعی: اگر درباره راه و روش او سؤال کنی، او مقامها و هویتهای خود را از طریق جستجو به زمین میآورد.
هوش مصنوعی: شب و روزی که در حال گذر است را به چیزی ابدی و پایدار تشبیه کن و در هر صبح هنگام، با اندیشه و خرد خود بار دیگر به آن فکر کن.
هوش مصنوعی: خرد از حواس و تجربیات به دست میآید و عشق، تأثیری عمیق و پرشور دارد که از آن شعاعی تابان فراتر میآید.
هوش مصنوعی: اگر عقل و خرد برود، فریاد و ناله هم با آن میرود؛ اما اگر فریاد و ناله برآید، عقل هرگز از بین نخواهد رفت.
هوش مصنوعی: عقل و خرد انسان به اندازهای نیست که بتواند تمام عمر را به درستی درک کند؛ مثل سوزنی که تنها میتواند گذر زمان را اندازهگیری کند و محدود است.
هوش مصنوعی: تو را در روزها و شبها و سحرها نمیگیرند و نمیتوانی شعله و شررها را جمع کنی.
هوش مصنوعی: آوای عاشقان نشاندهندهی انجام کاری پنهان است که در یک لحظه، خاطرهای از روزگاری را روایت میکند.
هوش مصنوعی: هرگاه انسان به قابلیتها و پتانسیلهای درونیاش پی ببرد، میتواند دشواریها و گرههای زندگیاش را از درون خود حل کند.
هوش مصنوعی: اگر تو به نوری که میبیند دست نیابی، آن را زودگذر و محو میدانی.
هوش مصنوعی: نگران مرگ نباش؛ وقتی که خودت به کمال رسیدهای و درونت پرورش یافته، مرگ دیگر اهمیتی ندارد.
هوش مصنوعی: دل من از مرگ دیگران میلرزد، زیرا جان من از خاک و آب تشکیل شده است.
هوش مصنوعی: از عشق و شور و شوق، شعلهای درون من خاموش شده که حتی به خاکستر هم نرسیده است.
هوش مصنوعی: با دستان خود به یاد مرگ خود در حال آماده کردن کفن هستی و به چشم خود مرگ را مشاهده میکنی.
هوش مصنوعی: هر لحظه مرگ در انتظار توست، پس بترس از آن، چون مرگ ما همین جا و همین لحظه است.
هوش مصنوعی: در بدنت گوری وجود دارد که نکیر و منکر، دو فرشته سوالگر، در کنار تو هستند.
هوش مصنوعی: به دنیا کاخی ساختهام از عشق و آرزو، و آنچه که بر آن است، عواطف و احساسات رنگین و زیبا هستند.
هوش مصنوعی: مسافر در سفر خود باید کسی باشد که راه را بهخوبی بشناسد و در آن گام بردارد. چنین شخصی را میتوان مرد کاملی دانست که در انجام کارها لذت میبرد و به مقصد میرسد.
هوش مصنوعی: در اینجا، فردی احساس میکند که باید در زندگی تصمیمات مهمی بگیرد و از جذابیتها و وسوسههای روزمره دوری کند تا به هدفهای خود برسد. او تاکید دارد که در این راه، با چالشهایی مواجه خواهد شد، اما باید بر آنها غلبه کند و به جلو پیش برود.
هوش مصنوعی: اگر چشمت را باز کنی، درون سینهات میتوانی خانهات را ببینی.
هوش مصنوعی: سفر کردن در واقع همان تجربهای است که از درون خودتان به وجود میآید. این سفر درونی و روحی به معنای گشت و گذار در خود و شناخت بهتر فرد از وجودش است.
هوش مصنوعی: کسی نمیداند ما در کجا هستیم، چرا که در چشم زیبایی مثل ماه و ستارهها دیده نمیشویم.
هوش مصنوعی: به دنبال پایان نروم، چون پایانی وجود ندارد. تا زمانی که زندهای، به ادامه مسیر بپرداز.
هوش مصنوعی: ما را در نظر نگیر که کامل و بینقص هستیم، چون هنوز در حال رشد و یادگیری هستیم و کارهای ناتمام زیادی داریم.
هوش مصنوعی: زندگی ما به پایان نمیرسد، بلکه این سفر به سمت زندگی جاودانی ادامه دارد.
هوش مصنوعی: از زمانی که ماهی و ماه به دنیا آمدهاند، مکان و زمانی که ما در آن هستیم، به هم پیوسته و در مسیر ما قرار دارد.
هوش مصنوعی: ما در خود فرو رفتیم و بیتابی کردیم، چون مثل موجی هستیم که از عمق وجود خود به حرکت درآمدهایم.
هوش مصنوعی: هر لحظه مراقب خودت باش و از شک و تردید دوری کن تا به یقین و روشنی برسی.
هوش مصنوعی: هیچ چیز نمیتواند عشق را از بین ببرد و محبت همیشه پایدار است؛ همچنین، دید و درک واقعی نیز هرگز به پایان نمیرسد.
هوش مصنوعی: کمال زندگی در ملاقات با ذات خداوند نهفته است و راه رسیدن به این کمال، رهایی از محدودیتهای دنیوی و مادی است.
هوش مصنوعی: وقتی با ذات خداوند خلوت و انسی برقرار کنی، او تو را میبیند و تو نیز او را خواهی دید.
هوش مصنوعی: از نور «من یرانی» روشنی بگیر و لحظهای پلک نزن که خودت را گم نکنید.
هوش مصنوعی: با اعتماد به نفس و استقامت به نزد او برو و در نور او نه محو و گم شو.
هوش مصنوعی: قسمتی از وجود کوچک خود را به او بده، همان اضطرابی را به او اعطا کن که در سایهٔ آفتاب درخشانی حس میشود.
هوش مصنوعی: در مکان مورد توجه محبوب، چنان خود را بسوزان که نمایان نباشی و روشنی محبوب را افشا کنی.
هوش مصنوعی: کسی که جهان را به درستی درک کند، امام و پیشوای حقیقی است، در حالی که ما هنوز ناتوان و ناقص هستیم و او به کمال رسیده است.
هوش مصنوعی: اگر او را پیدا نکردی، تلاش کن و به دنبال او برو. اما اگر او را یافتی، به او چسبیده و از وجودش بهرهمند شو.
هوش مصنوعی: روحانیون و علمای دینی را دست کم نگیر، زیرا مانند ماهیهایی هستند که از خطر صیاد غافلاند و در نهایت ممکن است دچار آسیب و خطر شوند.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که تنها کسی که میتواند در امور دینی و حکومتی به درستی عمل کند، مردی است که در این مسیر تجربه و بصیرت دارد، در حالی که ما در این زمینه ناآگاه و کور هستیم.
هوش مصنوعی: مانند نور خورشید صبح، هر بار که او را میبینم، زیباییاش در همه جا قابل مشاهده است.
هوش مصنوعی: فرنگ، نظام جمهوری را برقرار کرده و گویی با این کار، دمی از گردن دیو بند را گسسته است.
هوش مصنوعی: بدون نواختن و صدای ساز، هیچ آهنگی به گوش نمیرسد و بدون پرواز کردن، پرندهای نمیتواند پرواز کند.
هوش مصنوعی: از باغ او ویرانی بهتر است، چرا که بیابان از شهرش بهتر است.
هوش مصنوعی: مثل یک دزد که به کاروانی حمله میکند، افراد در تلاش و کوشش هستند تا به نان و خوراک برسند.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که روح یا روان انسان به آرامش رسیده و خوابیده است، در حالی که جسم او بیدار و هوشیار است. این وضعیت موجب شده که هنر، دین و دانش تحت تأثیر قرار بگیرند و از ارزش و اعتبارشان کاسته شود.
هوش مصنوعی: عقل جز برای کافران فایدهای ندارد و هنر غربی نیز جز برای مردمان دریاها سودی ندارد.
هوش مصنوعی: به گروهی که در کمین نشستهاند، خداوند کمک میکند اگر کارشان اینگونه باشد.
هوش مصنوعی: از من به اهل مغرب پیغامی است که همگان بدانند که تیغ (سلاح) بی نیام (غلاف) است.
هوش مصنوعی: شمشیر دیگری قادر است جانها را بگیرد، اما برایش تفاوتی میان مسلمان و کافر وجود ندارد.
هوش مصنوعی: زمانی که انسان از جان خود و جانهای دیگران غافل شود و در حالت انفعالی زندگی کند، نمیتواند به خوبی از موجودیت و زندگیاش بهرهبرداری کند.
هوش مصنوعی: در این دنیا، چیزهایی وجود دارد که ما نمیتوانیم درک کنیم یا به راحتی بفهمیم. گاهی اوقات باید به تجارب و احساسات خود اعتماد کنیم و از آنها برای پیشرفت و یادگیری استفاده کنیم.
هوش مصنوعی: کدامین نکته را میتوان با گفتن "من حقیقت هستم" بیان کرد؟ چه بگویم، که این عبارت بیمعنا و بیهوده است.
هوش مصنوعی: هرگز تسلیم نشوید و همواره در تلاش باشید، زیرا پشتکار و ارادهای قوی میتواند هر سختی را برطرف کند.
هوش مصنوعی: من از حقیقتی بزرگ سخن میگویم و حتی اگر با مردم هند و ایران هم سخن بگویم، باز هم این حقیقت را مطرح میکنم.
هوش مصنوعی: در دورهمی در دیر، شخصی گفت که زندگی به نوعی فریب خود را میپذیرد و من نیز این را تایید کردم.
هوش مصنوعی: خدا خوابش برد و ما نیز از وجود او به خواب رفتیم و وجود ما نشان از خواب او دارد.
هوش مصنوعی: در اینجا به حالتی اشاره شده که در آن فرد در مکانی خاص و در وضعیت آرامش و سکون قرار دارد. همزمان با این آرامش، احساس شوق و اشتیاق برای جستجو و حرکت نیز در درون او وجود دارد. به نوعی، این حالت تضاد بین سکون و تمایل به جستجو را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: دل آگاه و بیدار با عقل بیدار و زیرک، در حالی که گمان، تفکر، تأیید و یقین در خواب به سر میبرند.
هوش مصنوعی: چشم بیداری تو در خواب به سر میبرد و گفتار و رفتار تو نیز در حال غفلت و خواب است.
هوش مصنوعی: وقتی او به هوش و بیداری میآید، دیگر چیزی برای فروش و تجارت عشق وجود ندارد.
هوش مصنوعی: روشنی و آگاهی ما از مقایسهها ناشی میشود و خود مقایسهها نیز بر اساس تجربههای حسی ما شکل میگیرند.
هوش مصنوعی: وقتی حس و درک ما تغییر کند، جهان نیز به شکل دیگری درمیآید؛ آرامش و حرکت، لذت و کمیت، همگی دگرگون خواهند شد.
هوش مصنوعی: میتوان گفت که جهان فقط در ظاهر رنگ و عطر ندارد، و نه زمین و آسمان و نه کاخ و کوه واقعی نیستند.
هوش مصنوعی: میتوان گفت که تو در خواب هستی یا دچار جادوی او شدهای، چرا که چهرهی او پردهای از راز دارد و به نظر مبهم میرسد.
هوش مصنوعی: میتوان گفت که بسیاری از فریبها و نیرنگها ناشی از هوش و ذکاوت انسان است، زیرا حواس ما، یعنی چشم و گوش، میتوانند ما را فریب دهند.
هوش مصنوعی: وجود حقیقی انسان هیچ ارتباطی با رنگ و بوی دنیا ندارد و حواس ما نمیتواند ما را به درک او و وجودش برساند.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی خودت را در آینه نگاه کنی، باید از حریم او دور شوی، زیرا اینجا جایی برای تماشا نیست.
هوش مصنوعی: اگر به خودت و جایگاهت درست نگاه کنی، دیگر نیازی نیست به حساب های ظاهری و حدود و ثغور فلک تکیه کنی. در اینجا هیچ جایی برای شک و گمان نیست.
هوش مصنوعی: اگر کسی که وجودش تنها یک خیال و تصور است، به شکل ظاهر بینند و به او توجه کنند، نتیجهاش همانند دیدن دیگران خواهد بود.
هوش مصنوعی: بگو با من که چه کسی دچار تردید است. فقط به درون خود نگاه کن تا ببینی چه کسی واقعاً شناخته نشده است.
هوش مصنوعی: جهان که قابل دیدن و درک است، نیازی به اثبات یا دلیل ندارد و از نظر من، حتی فرشتهای مانند جبرئیل هم نمیتواند به آن فکر کند.
هوش مصنوعی: وجود درون ما از هر دلیل و برهانی بینیاز است. بنابراین، باید با تفکر و تأمل درک کنیم که این مسئله چه رازی در خود دارد.
هوش مصنوعی: به خودت ارزش و اعتبار بده و خودت را بیفایده ندان. نباید خودت را از دسترفته و بیفایده تصور کنی.
هوش مصنوعی: وقتی که شخصیت فرد به کمال برسد و پخته شود، جدایی و فراق عاشقان مانند وصال و نزدیکی به یکدیگر است.
هوش مصنوعی: میتوان به آتش سرعت و هیجان بخشید و همچنین به چیزهای بیارزش رنگ و جلا داد.
هوش مصنوعی: پایداری و ثبات حقیقت نتیجه اعمال اوست و این پایداری به خاطر جستجوی او به دست نیامده است.
هوش مصنوعی: استقامت و ماندگاری به این است که دل و جان انسان، تحت تأثیر عشق و شوق قرار گیرد و از آن حالت مستی بهرهمند شود.
هوش مصنوعی: وجود کوهستانها و دشتها و هر چیز دیگری در این دنیای فانی هیچ اهمیتی ندارد؛ در نهایت، چیزی از خودی باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: دیگر از داستانهای شنکر و منصور کم صحبت کن و به جای آن به دنبال خداوند با راه خودت بگرد.
هوش مصنوعی: برای شناخت خودت تلاش کن و به حقیقت وجود خودت پی ببر. خودت را بشناس و به صداقت خودت ایمان بیاور.
هوش مصنوعی: خواب دیدم که در باغی زیبا قدم میزنم، و گلها در اطرافم شکوفا بودند و عطر خوش آنها فضا را پر کرده بود. در دل طبیعت آرامش عمیقی حس میکردم و همه چیز در هماهنگی و زیبایی بود.
هوش مصنوعی: چه کسی در نهایت به درک واقعی وحدت دست یافت؟ چه کسی حقایق را شناخت و عارف حقیقی شد؟
هوش مصنوعی: در این دنیا، آنچه را که از دست دادهایم، باز نمیگردانیم و هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود.
هوش مصنوعی: آسمان جایگاه دلپذیری است، اما در آن، خورشید و ماه زودفانی و زودگذر هستند.
هوش مصنوعی: در این بیت، به تصویر خاصی اشاره شده است: شبی تاریک که در آن، آسمان پوشیده از ستارههاست و این ستارهها همچون تابوتی به رنگ ماه درخشان و زیبا، آویخته شدهاند. در واقع، تصویر زیبایی از شب با نور ماه و ستارهها ترسیم میشود.
هوش مصنوعی: پردهی کوهها مانند ریگ که در حال حرکت است، دریا با تغییراتی روبرو میشود.
هوش مصنوعی: درختان گل در انتظار وزش باد خزان هستند و کالاهای کاروان به خاطر محافظت از جانشان در حال انتقال هستند.
هوش مصنوعی: از شبنم، لاله برای مدتی زیبا بود، اما به زودی این زیبایی و درخشش از بین رفت و دیگر نماند.
هوش مصنوعی: اگر نوا و آهنگی که نواخته میشود، شنیده نشود، در واقع مانند این است که بخار و حرارتی که از سنگی ایجاد شده، بی اثر و بیثمر خواهد ماند. این یعنی اگر چیزی مورد توجه و احساس قرار نگیرد، مانند این است که وجود ندارد و به سرانجام نمیرسد.
هوش مصنوعی: از من در مورد تسلط مرگ بر ما نپرس، چرا که هر کدام از ما در چنبره نفس و زنجیر مرگ گرفتاریم.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساساتی عمیق و ارتباطات انسانی است. شاعر به بیان عشق و دلنگرانیهایی که در دل دارد میپردازد. او از زیباییها و پیچیدگیهای عشق سخن میگوید و به یادآوری لحظاتی میپردازد که این احساسات را در زندگیاش شکل دادهاند. در واقع، این اشعار بیانگر تجارب عاطفی و تأثیرات آنها بر زندگی فردی است.
هوش مصنوعی: شراب هر جام را به فنا تبدیل کرد و به شکلی بیدرد و رنج، او را عمومی و همگانی ساختند.
هوش مصنوعی: جهان را به عنوان مکانی برای مشاهده مرگ ناگهانی توصیف کردهاند، جایی که ماه و ستارهها نامیده شدهاند.
هوش مصنوعی: اگر یک زره از او خوی خود را بهدست آورد، به افسون نگاهی تسلیم کردند.
هوش مصنوعی: چرا از ما آرامش و قرار میطلبی در حالی که ما به دست زمان به بندگی گرفته شدهایم؟
هوش مصنوعی: در دل خود، امید و روشنایی را حفظ کن، چرا که از این ستاره، شبهای تاریک را روشنی بخشیدهاند.
هوش مصنوعی: دنیا به طور کلی جایگاهی برای فراموشی است و در این سرای غریب، درک عمیق و حقیقت زندگی همین است.
هوش مصنوعی: دل ما بیهوده تلاش نمیکند، زیرا غم و اندوهی که نصیب ما شده، بیفایده و بینتیجه است.
هوش مصنوعی: اینجا آرزوها را نگه دارید و شوق و ذوق جستجو را حفظ کنید.
هوش مصنوعی: میتوان خود را به حالتی که هیچگاه از بین نمیرود تبدیل کرد و جدایی را به وصال و نزدیکی تغییر داد.
هوش مصنوعی: اگر بخواهیم به زبان ساده اثر این بیت را بگوییم، میتوان گفت: با وجود گرما و نور، میتوان به وسیلهای کوچک و ساده مانند سوزن کارهای بزرگتری انجام داد. این اشارهای به اهمیت تلاش و کوشش در برابر مشکلات و موانع است.
هوش مصنوعی: خدای زنده از نظر زبانی بیاحساس نیست و ظهور او در دنیا بدون جمع و اجتماع نیست.
هوش مصنوعی: چه کسی میتواند قدرت و زیبایی او را تحمل کند؟ همانطور که کسی که شراب مینوشد و مست میشود، حالتی از شگفتی و لذت را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: کیست که معیار و سنجش حسن و زیبایی را در دل خود دارد؟ او که در جستجوی کمال و دوری از منزلتهای مادی است، کیست؟
هوش مصنوعی: «آیا من پروردگار شما نیستم؟» از درون یک خلوت دلنشین و آرام، جواب «بله» از میان پردهای از آهنگ و نغمهای زیبا به گوش رسید.
هوش مصنوعی: عشق همچون آتشی سوزان در دل زمین شعلهور شده است و این آتش باعث سوختن بسیاری از پردهها و حجابها شده و تنها صدای ما را باقی گذاشته است.
هوش مصنوعی: اگر ما در است شادمانی و خوشگذرانی، به خاطر وجود ساقی و میگاه اوست که این جمع گرم و پرنشاط است.
هوش مصنوعی: دل من برای تنهایی او میسوزد و تلاش میکنم تا برای او جشنی ترتیب دهم.
هوش مصنوعی: من به مانند یک دانه در زمین، خودم را می کارم تا برای او نگهداری کنم.
هوش مصنوعی: این جمله به این معنی است که شما در حال گذراندن یک دوره آموزشی هستید.
هوش مصنوعی: بیرون بیا و خود را شگفتانگیز کن، همچون شمشیری که از غلاف خود خارج میشود.
هوش مصنوعی: پرده را از جلو چیزهای ممکن کنار بزن و نورِ ماه، خورشید و ستارگان را نمایان کن.
هوش مصنوعی: در شب تار، با اعتماد به یقین، روشنی را به وجود آور. معجزه و تواناییهای خود را به نمایش بگذار.
هوش مصنوعی: کسی که نگاهش را به دل دیگران گشوده و به احساسات آنها توجه کرده، به نوعی آتش عشق را در دل خود شعلهور کرده و به زیباییهای زندگی احترام میگذارد.
هوش مصنوعی: از درون من آتش و شعلهای میتراود که من هم مانند رومیها پرشور و گرم و بااحساس هستم.
هوش مصنوعی: اگر نتوانی خود را اصلاح کنی، آتش خشم و ناآرامی در درونت شعلهور میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.