گنجور

 
اقبال لاهوری
 

یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت

شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت

پهنای شب افروخت

وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد

از سوز حیاتست که کارش همه زر شد

دارای نظر شد

پروانهٔ بیتاب که هر سو تک و پو کرد

بر شمع چنان سوخت که خود را همه او کرد

ترک من و تو کرد

یا اخترکی ماه مبینی به کمینی

نزدیک تر آمد بتماشای زمینی

از چرخ برینی

یا ماه تنک ضو که بیک جلوه تمام است

ماهی که برو منت خورشید حرام است

آزاد مقام است

ای کرمک شب تاب سراپای تو نور است

پرواز تو یک سلسلهٔ غیب و حضور است

آئین ظهور است

در تیره شبان مشعل مرغان شب استی

آن سوز چه سوز است که در تاب و تب استی

گرم طلب استی

مائیم که مانند تو از خاک دمیدیم

دیدیم تپیدیم ، ندیدیم تپیدیم

جائی نرسیدیم

گویم سخن پخته و پرورده و ته دار

از منزل گم گشته مگو پای بره دار

این جلوه نگه دار

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.