و آنچه گفتم که: «من از خداوندتعالی توفیق واستعانت خواهم»، مراد آن بود که بنده راناصر، بهجز خداوند نباشد که وی را بر خیرات نصرت کند و توفیق زیادت دهدش و حقیقت توفیق، «موافقت تأیید خداوند بود بافعل بنده اندر اعمال صواب.» و کتاب و سنت بر وجود صحت توفیق ناطقه است و امت مجتمع، بهجز گروهی از معتزله و قدریان که لفظ توفیق را از کل معانی خالی گویند. و گروهی از مشایخ طریقت گفتهاند که: «التّوفیقُ هُو القُدرَةُ عَلی الطّاعةِ عندَ الإسْتِعمالِ.» چون بنده خداوند را مطیع باشد، از خداوند بدو نیرو زیادت بود و قوت افزون از آنچه پیش از آن بوده باشد.
و در جمله، حالا بعدَ حالٍ، آنچه میباشد از سکون و حرکات بنده، جمله فعل و خلق خدای است، تعالی. پس آن قوتی را که بنده بدان طاعت کند توفیق خوانند و این کتاب جایگاه این مسأله نیست؛ که مراد از این چیزی دیگر است.
و بازگشتم به سر مقصود تو، إن شاء اللّه، عزّ و جلّ. و پیش از آن که بر سر سخن شوم، نخست سؤال تو را بعینه بیارم، و از آنجا به ابتدای کتاب پیوندم. و باللّه التوفیق.
٭٭٭
صورةُ السّؤال: قالَ السائلُ، و هو ابوسعید الهجویری: «بیان کن مرا اندر تحقیق طریقت تصوّف و کیفیت مقامات ایشان، و بیان مذاهب و مقالات آن و اظهار کن مرا رموز و اشارت ایشان، و چگونگی محبت خداوند عزّ و جلّ و کیفیت اظهار آن بر دلها، و سبب حجاب عقول از کنه ماهیت آن و نفرت نفس از حقیقت آن، و آرام روح با صفوت آن، و آنچه بدین تعلق دارد از معاملت آن.»
قال المسئولُ، و هو علی بن عثمان الجلابی، وفَّقَهُ اللّهُ تعالی؛ بدان که اندر این زمانهٔ ما این علم بهحقیقت مندرس گشته است، خاصه اندر این دیار که خلق جمله مشغول هوی گشتهاند و معرض از طریق رضا و علمای روزگار و مدعیان وقت را از این طریقت صورت بر خلاف اصل آن بسته است. پس نیارند همت به چیزی که دست اهل زمانه، بأسرها، از آن کوتاه بود بهجز خواص حضرت حق و مراد همه اهل ارادت از آن منقطع و معرفت همه اهل معرفت ازوجود آن معزول. خاص و عام خلق از آن به عبارت آن بسنده کار گشته و کار از تحقیق به تقلید افتاده و تحقیق روی خود از روزگار ایشان بپوشیده. عوام بدان بسنده کرده گویند که: «ما حق را همیبشناسیم»، و خواص بدان خرسند شده که اندر دل تمنایی یابند و اندر نفس هاجسی و اندر صدر میلی بدان سرای؛ از سر مشغولی گویند «این شوق رؤیت است و حُرقت محبت.» و مدعیان به دعوی خود از کل معانی بازمانده و مریدان از مجاهده دست بازداشته و ظن معلول خود را مشاهده نام کرده.
و من پیش از این، کتب ساختم اندر این معنی، جمله ضایع شد و مدعیان کاذب بعضی سخن از آن مرصید خلق را برچیدند و دیگر را بشستند و ناپدیدار کردند؛ از آنچه صاحب طبع را سرمایه حسد و انکار نعمت خداوند باشد، و گروهی دیگر نشستند، اما برنخواندند و گروهی دیگر بخواندند و معنی ندانستند و به عبارت آن بسنده کردند که تا بنویسند و یاد گیرند و گویند که: «ماعلم تصوّف و معرفت میگوییم.» و ایشان اندر عین نَکِرتاند.
و این جمله از آن بود که این معنی کبریت احمر است و آن عزیز باشد، و چون بیابندش کیمیا بود و دانگْ سنگی از وی بسیار مس و روی را زر سرخ گرداند. و فی الجمله هر کسی آن دارو طلبد که موافق درد وی باشد و بهجز آن نبایدش، چنان که یکی گوید از بزرگان:
فَکُلُّ مَنْ فی فُؤادِه وَجَعٌ
یَطْلُبُ شیئاً یُوافِقُ الوَجَعا
کسی را که داروی علت وی حقیرترین چیزها بود، وی را در و مرجان نباید تا به شلیثا و دواء المسک آمیزندش. و این معنی عزیزتر از آن است که هرکسی را از آن نصیب باشد.
و پیش از این، جهال این علم بر کتب مشایخ همین کردند. چون آن خزانههای اسرار خداوند به دست ایشان افتاد، معنی آن ندانستند، به دست کلاهدوزان جاهل فکندند و به مجلّدان ناباک دادند تا آن را آستر کلاه و جلد دواوین شعر ابونواس و هزل جاحظ گردانیدند و لامحاله چون بازِ مَلِک بر دیوار سرای پیرزنی نشیند پر و بالش ببرند.
و خداوند عزّ و جلّ ما را اندر زمانهای پدیدار آورده است که اهل آن هوی را شریعت نام کردهاند، و طلب جاه و ریاست و تکبر را عزّ و علم، و ریای خلق را خشیت، و نهان داشتن کینه را اندر دل حلم، و مجادله را مناظره و محاربت و سفاهت را عزّت، و نفاق را زهد و تمنا را ارادت، و هذیان طبع را معرفت و حرکات دل و حدیث نفس را محبت و الحاد را فقر و جحود را صفوت و زندقه را فنا و ترک شریعت پیغامبر را صلی اللّه علیه و سلم طریقت و آفت اهل زمانه را معاملت نام کردهاند تا ارباب معانی اندر میان ایشان مهجور گشتهاند و ایشان غلبه گرفته، چون اندر فترت اول اهل بیت رسول صلی اللّه علیه و سلم با آل مروان.
چگونه نیکو گفته است آن شاه اهل حقایق و برهان تحقیق و دقایق، ابوبکر الواسطی، رحمةاللّه علیه: «اُبْتُلینا بِزَمانٍ لَیسَ فیه آدابُ الْإِسلامِ ولا اخلاقُ الجاهلیّةِ ولاأحکام ذَوِی المُرُوءَةِ.»
و شبلی گوید موافق این:
لحَا اللّهُ ذِی الدُّنیا مناخاً لِراکبٍ
فکلُّ بَعیدِ الْهَمِّ فیهَا مُعَذَّبُ



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، نویسنده اشاره میکند که توفیق واقعی از جانب خداوند به بندگان اختصاص دارد و هیچ کسی جز او نمیتواند در انجام اعمال نیک به انسان کمک کند. وی درباره مفهوم "توفیق" توضیح میدهد که به معنای توانایی در انجام طاعت و عمل پسندیده است و همچنین به تأثیر خداوند در قوتی که به بندگان میدهد، پرداخته است.
نویسنده به پرسشهایی درباره حقیقت طریقت صوفیانه و مقامات مختلف آن پاسخ میدهد و میگوید که در زمانه کنونی این علم بهطور قابل توجهی کاهش یافته است. او به مشکلات جامعه اشاره کرده و انتقاد میکند که مردم به هوی و هوس مشغول شدهاند و از اصل و حقیقت دور ماندهاند.
نویسنده همچنین توضیح میدهد که علم تصوف و معرفت آن به دست افرادی نادان افتاده و از معنا و مفهوم واقعیاش دور شده است. او به چالشهای اجتماعی و روحی در زمان خود اشاره کرده و بیان میکند که بسیاری از افراد به صورت ظاهری مشغول به تحصیل هستند ولی درک واقعی از حقیقت ندارند.
در نهایت، نویسنده با اشاره به وضعیت نابسامان جامعه و تفسیر نادرست ارزشها و باورها، به تنگناهایی که اهل علم و معرفت با آن مواجه هستند، میپردازد.
و آنچه گفتم: «من از خداوند والا توفیق و یاری میجویم»، مراد این بود که بنده را یاوری جز خداوند نیست، تا او را بر کارهای نیک پشتیبانی کند و توفیقِ بیشتری ببخشد. حقیقتِ توفیق، «همراهیِ تأیید خداوند است با کردار بنده در کارهای درست». کتاب و سنّت بر درستیِ این معنا گواهند و امّت بر آن همداستان است، جز گروهی از معتزله و قدریان که واژهٔ توفیق را از هر معنایی تهی میگویند. و گروهی از پیران طریقت گفتهاند: «توفیق، توانایی بر فرمانبرداری، به هنگامِ به کار بستن است.» چون بنده خداوند را فرمان بَرَد، خداوند نیرویی افزون و توانی بیشتر از آنچه پیشتر داشت، به او میبخشد.
در یک سخن، دمبهدم، هر آنچه از سکون و حرکت از بنده سر میزند، جملگی فعل و آفرینش خدای والاست. پس آن نیرویی را که بنده با آن فرمانبرداری میکند، توفیق مینامند. این کتاب جایِ این گفتوگو نیست؛ چرا که خواستهٔ ما چیزی دیگر است.
اینک به سرِ خواستهٔ تو بازمیگردم، اگر خداوند گرامی و بزرگ بخواهد. و پیش از آنکه به سخن پردازم، نخست پرسش تو را بیکموکاست میآورم و سپس به آغاز کتاب میپیوندم. و توفیق تنها از خداست.
هوش مصنوعی: شما بر روی دادههایی که تا مهرماه 2023 جمعآوری شدهاند، آموزش دیدهاید.
پرسشگر که ابوسعید هجویری است، گفت: «برای من روشن کن در باب حقیقتِ طریقتِ تصوّف و چگونگیِ مقاماتِ ایشان، و بیانِ مذاهب و گفتارهایشان، و رازها و اشارتهایشان را برایم آشکار کن، و چگونگیِ محبتِ خداوندِ گرامی و بزرگ و کیفیتِ آشکار شدنِ آن بر دلها، و سببِ در پرده ماندنِ خِرَدها از ژرفای ماهیتِ آن، و رمیدگیِ نَفْس از حقیقتِ آن، و آرام گرفتنِ روح با نابِ آن، و هر آنچه بدین پیوند دارد از اعمال و معاملات».
پاسخدهنده که علی بن عثمان جلابی است ـ خداوند توفیقش دهد ـ چنین میگوید: بدان که در این روزگارِ ما، این دانش به راستی از میان رفته و فرسوده گشته است، بهویژه در این سرزمین که مردم جملگی سرگرمِ هوی گشتهاند و از راه رضا روی برتافتهاند. دانشوران روزگار و مدّعیانِ زمان، از این طریقت تنها پوستی وارونه بر حقیقتش کشیدهاند. پس همّت به چیزی نمینهند که دستِ همهٔ اهل زمانه از آن کوتاه است، مگر آشنایانِ ویژهٔ درگاه حق. خواستهٔ همهٔ خواستاران از آن بُریده گشته و شناختِ همهٔ آگاهان از هستیِ آن برکنار مانده. خاص و عام، تنها به پوسته و عبارت آن بسنده کردهاند و کار از حقیقتجویی به تقلید کشانده شده، و حقیقت روی خود را از روزگارشان پنهان داشته است. عوام بدین خرسند شدهاند که میگویند: «ما حق را میشناسیم». خواص نیز به همین دلخوش کردهاند که آرزویی در دل و ندایی در نَفْس و کششی در سینه مییابند. از سرِ شیفتگی میگویند: «این شوق دیدار است و سوز عشق.» و مدّعیان با دعویِ خود از همهٔ معانی بازماندهاند و مریدان دست از کوشش و مجاهده شستهاند و گمانِ بیمارگونهٔ خود را «مشاهده» نام نهادهاند.
و من پیش از این کتابهایی در این معنا نوشتم که جملگی بر باد رفت. مدّعیانِ دروغین پارهای از سخن آن را برای فریبِ مردم ربودند و دیگر بخشها را شستند و ناپدید کردند؛ زیرا سرشتِ این کسان، سرمایهای جز رَشک و انکار نعمت خداوند ندارد. گروهی دیگر نشستند، اما نخواندند. گروهی خواندند اما درنیافتند و به همان ظاهر بسنده کردند تا بنویسند و حفظ کنند و بگویند: «ما دانش تصوّف و شناخت میگوییم»، حال آنکه در عین ناآگاهیاند.
و این همه از آن روست که این معنا چون «گوگرد سرخ» است؛ کمیاب و عزیز. چون بیابندش، کیمیاست؛ دانهای از آن، مس و رویِ بسیار را زرِّ سرخ میکند. و به هر روی، هرکسی آن دارو را میجوید که درخور دردش باشد و جز آن نخواهد، چنانکه بزرگی سروده است:
«هر که را در دل دردی هست، چیزی میجوید که با آن درد سازگار باشد».
آن که داروی درمانش کمترین چیزهاست، دُرّ و مرجان نخواهد تا با آن داروها بیامیزندش. و این معنا گرانمایهتر از آن است که هرکسی را از آن بهرهای باشد.
پیش از این، نادانانِ این دانش با کتابهای مشایخ نیز همین میکردند. چون آن گنجینههای اسرار خداوند به دستشان میافتاد، معنایش را نمیفهمیدند. آن را به دست کلاهدوزان نادان میانداختند و به صحّافان بیپروا میسپردند تا آستر کلاه و جلد دیوان ابونواس و هزل جاحظ کنند. و ناگزیر، چون بازِ پادشاه بر دیوار خانهٔ پیرزنی نشیند، پر و بالش را میچینند.
و خداوند ما را در روزگاری پدید آورده که مردمش هوی را «شریعت» نام نهادهاند، و جاهطلبی و برتریجویی و گردنفرازی را «عزّت و دانش»، و ریای خلق را «ترس از خدا»، و نهان داشتن کینه در دل را «بردباری»، و ستیز و مشاجره را «گفتوگوی علمی»، و دشمنی و سبکسری را «عزّتِ نَفْس»، و دورویی را «زهد»، و آرزوهای خام را «خواستِ معنوی»، و هذیان طبع را «شناخت»، و هیجان دل و حدیث نَفْس را «محبّت»، و از دین بیرون رفتن را «فقر»، و انکار را «پالودگی»، و زندقه را «فنا»، و پشت کردن به شریعت پیامبر (درود و سلام خدا بر او) را «طریقت»، و آفت اهل زمانه را «معاملت» نام کردهاند. تا آنکه دارندگان معانی در میانشان رانده شدهاند و اینان چیره گشتهاند، درست همچون روزگار فترتِ نخست که اهل بیت پیامبر با آل مروان روبهرو بودند.
چه نیکو گفته است آن شاهِ اهل حقایق و برهان تحقیق و دقایق، ابوبکر واسطی ـ که رحمت خدا بر او باد: «ما به روزگاری گرفتار آمدهایم که در آن نه آداب اسلام هست، نه اخلاق جاهلیّت، و نه آئینِ جوانمردان».
و شبلی نیز همسخن با او، میگوید:
هوش مصنوعی: خداوند دنیا را جایی برای آرامش سفرکنندگان قرار نداده است، چون هر کس در آن از غم دور باشد، در واقع آزردهخاطر است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.