گنجور

 
هلالی جغتایی
 

گفتی: بگو که: بنده فرمان کیستی؟

ما بنده توایم، تو سلطان کیستی؟

جان میدهد ز بهر تو خلقی بهر طرف

آیا ازین میانه تو جانان کیستی؟

ای گنج حسن، با تو چه حاجت بیان شوق؟

هم خود بگو که: در دل ویران کیستی؟

می بینمت که: بر سر ناز و کرشمه ای

تا باز در کمین دل و جان کیستی؟

ما از غمت هلاک و تو با غیر هم نفس

بنگر کجاست درد و تو درمان کیستی؟

دور از رخ تو روز هلالی سیاه شد

تا خود تو آفتاب درخشان کیستی؟