گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۶

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟

خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من

درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیست

چون کنم؟ کز درد مشکل تر بود درمان من

من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را، ولی

تا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من؟

شمه ای ناگفته از سوز دلم، شهری بسوخت

آه! اگر ظاهر شود این آتش پنهان من!

وه! چه روی آتشینست آن؟ که گاه دیدنش

شعله ها، پندارم افتادست در مژگان من

بس که من مدهوش و حیرانم ز چشم مست او

هر کرا چشمیست می باید شدن حیران من

چون هلالی گوشه چشمی گدایی میکنم

گه گهی سوی گدای خود نگر، سلطان من



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط