گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۸

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

جان بحسرت نتوان بی رخ جانان دادن

خواهمش دیدن و حیران شدن و جان دادن

دو جهان در عوض یک سر موی تو کمست

دل و جان خود چه متاعیست که نتوان دادن؟

جرعه ای بخش از آن لب، که ثوابیست عظیم

تشنه را آب ز سر چشمه حیوان دادن

خال اگر نیست رخ خوب ترا ز آن سببست

که بموری نتوان ملک سلیمان دادن

تا کی افسانه خود پیش خیالت گویم؟

درد سر این همه خوش نیست بمهمان دادن

بی تو هجران بسرم گر اجل آرد روزی

می توان جام خود از شوق بهجران دادن

گر چنین موج زند اشک هلالی هر دم

خانمان را همه خواهیم بتوفان دادن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام